سرنوشت امام موسی صدر

حجت الاسلام والمسلمین دکتر علی اکبر صادقی، شوهر خواهر امام موسی صدر

علت آنکه آقای صدر به لیبی رفتند این بود که از ایشان برای شرکت در جشن انقلاب لیبی دعوت شده بود. ایشان باتوجه به اختلافاتشان با قذافی، در رفتن به لیبی تردید داشتند. با یکی دوتن از سران کشورهای مسلمان مشورت کردند. از قراری که بنده اطلاع پیداکردم، حافظ اسد به ایشان گفته بود که نروند. اما رئیس‌جمهور وقت الجزایر اظهار داشته بودند که من ترتیبی داده‌ام که مسئله‌ای پیش نیاید و آقای قذافی الآن با همه صداقتش! منتظرشماست. ایشان سرانجام هم با تردید به این سفر رفتند، چرا که شقاوت قذافی برایش روشن بود و کارهای خشن سیاسی او را در لبنان می‌شناخت. البته اختلاف این دوتن صرفاً اختلاف مذهبی نبود. قذافی منکر جاودانگی قرآن بود؛ قرآنی که ما می‌پذیریم. او می‌گفت که قرآن مربوط به زمان خودش است و احکام اسلامی هم مربوط به زمان خودش… اینها امروزه مشکل ما را حل نمی‌کنند واکنون من هستم که ولی‌امر هستم وباید قوانین اسلامی را وضع کنم. درهمین خصوص دوسه کتاب نیز نوشته است یا برایش نوشته‌اند. برای مثال می‌گوید که تمامی آیات قرآن که با کلمه «قل» شروع می‌شود باید حذف شوند، چراکه اینها خطاب به حضرت رسول است و ما مخاطب آن نیستیم. آقای صدر هم در یک جلسه به او گفته بودند که اگر تو بخواهی منکر احکام اسلام و قرآن بشوی به این معنی است که ازنظر ولادت هم به مشکل برمی‌خوری! این جمله خیلی به قذافی برخورده بود. بنده معتقد هستم که اینگونه مسائل همه جنبی است و شاید هم هیچ‌گونه مسئله شخصی یا خصوصی دربین نبوده است. قذافی درواقع دستوری را اجرا کرده بود. درحقیقت او بهترین کسی بود که می‌توانست این کار را انجام دهد...

منبع: یادنامه امام موسی صدر، ص 154

سنگر دفاع از کرامت و سرزمین

سید حسین موسوی(ابو هشام)، عضو شورای فرماندهی حزب الله لبنان

...روحيه‌اش بسيار روحانی بود، هم سياسی بود و هم روحانی. با اين که رئيس مجلس اسلامی اعلای شيعيان و مسئول سازمان بود، خيلی خوش اخلاق و خاکی بود. يک بار روی خاک نشسته بود به او گفتم جای سيدِ ما بالاتر از روی خاک نشستن است. او جواب داد ما خاکی هستيم ما به ابوتراب علی ابن ابی طالب صلوات الله عليه منتسب هستيم و بر ما واجب است که آماده باشيم تا جايگاه خودمان را روی خاک سنگرها حفظ کنيم. سنگرهای جبهه‌ جنگ، سنگرهای دفاع از سرزمين و کرامت مقدس‌مان. حرکت سيد موسی اين گونه بود و امکان تاثيرگذاری فراوانی داشت. به همين دليل ديگران از او می‌ترسيدند و به مقابله با او پرداختند و در راه ناپديد کردن او، به طريقی که می‌دانيد، کار کردند.

منبع: گفتگوهای موسسه روایت فتح

اخلاقیات امام موسی صدر (2)

سید علی صدر، برادر امام موسی صدر

ايشان‌ در سفرهايي‌ كه‌ با رفقايش‌ داشت‌ نيز در رعايت‌ اصول‌ اخلاقي‌ كوتاهي‌ نمي‌كرد. از جمله‌ عادت‌هاي‌ استادان‌ حوزة‌ علمية‌ قم‌ اين‌ بود كه‌ وقتي‌ مي‌خواستند به‌ زيارت‌ امام‌ رضا (ع) در مشهد بروند، بعضي‌ از شاگردان‌ خود را هم‌ با خود مي‌بردند. آقا موسي‌ از جانب‌ امام خميني‌ (ره) و مرحوم صدوقي‌ براي‌ همراهي‌ با آنان‌ در سفر انتخاب‌ شد و به‌ وي‌ اجازه‌ دادند كه‌ كسي‌ را به‌ عنوان‌ همراه‌ با خود بياورد. ايشان‌ هم‌ مرا انتخاب‌ كرد.
در چنين‌ سفرهايي‌ معمولاً‌ استادان‌ و شاگردان‌ آنان‌ برخي‌ كارها را كه‌ بايد در طول‌ سفر انجام‌ بگيرد، ميان‌ خود تقسيم‌ مي‌كنند. آقا موسي‌ با من‌ قرار گذاشت‌ كه‌ جز كارهاي‌ ساده، در انجام‌ كارهاي‌ استادان‌ همكاري‌ كنيم، و همين‌ طور هم‌ شد.
او آن‌ گونه‌ كه‌ مناسب‌ وي‌ بود و با طبيعت‌ بشري‌ هم‌ مخالف‌ نبود، رفتار مي‌كرد؛ هرچند آن‌ رفتار مخالف‌ عرف‌ باشد. مثلاً‌ در مهماني‌هايي‌ كه‌ چندين‌ نوع‌ غذا بر سر سفره‌ مي‌گذاشتند، هيچ‌گاه‌ اختيار از كف‌ نمي‌داد و ضروري‌ نمي‌دانست‌ كه‌ براي‌ احترام‌ به‌ ميزبان، از همة‌ انواع‌ غذاها بخورد. يك‌ بار همراه‌ پدرم‌ در يك‌ ميهماني‌ كه‌ به‌ تنوع‌ غذاهاي‌ سفره‌ مشهور بود، شركت‌ كرد. وقتي‌ برگشتند، مادرم‌ از او پرسيد كه‌ از كدام‌ نوع‌ غذا خورده‌ است‌ و آقا موسي‌ جواب‌ داد كه‌ فقط‌ يك‌ نوع‌ غذا خورده‌ است، زيرا يك‌ نوع‌ غذا، آدمي‌ را هم‌ سير مي‌كند و هم‌ گواراتر است، در حالي‌ كه‌ تناول‌ غذاهاي‌ متنوع‌ باعث‌ سوءِ‌ هاضمه‌ مي‌شود و لذتي‌ در آن‌ نيست.
اينها نمونه‌هايي‌ از رفتار و اخلاقيات‌ او بود كه‌ مورد رضايت‌ پدر ما هم‌ واقع‌ مي‌شد و همواره‌ در حق‌ او دعاي‌ خير مي‌كرد. آقا موسي‌ همان‌ طور كه‌ با دوستان‌ و رفقايش‌ مهربان‌ و صميمي‌ بود، نسبت‌ به‌ پدر و مادرش‌ هم‌ بسيار محبت‌ مي‌كرد. به‌ ياد دارم‌ در شش‌ ماهة‌ آخر از عمر پدرمان، آقا موسي‌ شبانه‌روز در خدمت‌ ايشان‌ بود و از مادرم، براي‌ اينكه‌ راحت‌ باشد، خواهش‌ كرده‌ بود كه‌ در اتاق‌ ديگري‌ بخوابد و در عوض‌ خود او در خدمت‌ پدر بود و از ايشان‌ پرستاري‌ مي‌كرد. در طول‌ شب، اگر پدرم‌ كوچك‌ترين‌ حركتي‌ مي‌كرد، آقا موسي‌ فوراً‌ متوجه‌ مي‌شد و كاري‌ را كه‌ لازم‌ بود انجام‌ مي‌داد.

منبع: گذارها و خاطره ها، ص 50 ـ 52

اخلاقیات امام موسی صدر

سید علی صدر، برادر امام موسی صدر

روزي‌ ما به‌ علت‌ وفات‌ عموي‌ بزرگوار خويش، مرحوم‌ سيد محمدمهدي صدر، سيد محمدمهدي، كه‌ در عراق‌ از دنيا رفته‌ بود، مجلس‌ ترحيمي‌ گرفته‌ بوديم. در همان‌ زمان‌ هم‌ قرار بود در منزل‌ يكي‌ از همسايگان‌ مجلس‌ جشن‌ عروسي‌ برپا شود. مراسم‌ عروسي‌ در ايران‌ معمولاً‌ با سر و صدا و سرور و پايكوبي‌ فراوان‌ برگزار مي‌گردد. لذا آقا موسي‌ با صاحب‌ عروسي‌ تماس‌ گرفت‌ و مقام‌ و شأن‌ عمويمان‌ را در مرجعيت‌ و جهاد براي‌ او توضيح‌ داد و براي‌ عروس‌ و داماد سعادت‌ و دوام‌ خوشبختي‌ آرزو كرد و اظهار اميدواري‌ كرد كه‌ نسبت‌ به‌ عدم‌ پايكوبي‌ بيش‌ از حد كمي‌ مراعات‌ كنند.
...
ايشان‌ در سفرهايي‌ كه‌ با رفقايش‌ داشت‌ نيز در رعايت‌ اصول‌ اخلاقي‌ كوتاهي‌ نمي‌كرد. از جمله‌ عادت‌هاي‌ استادان‌ حوزة‌ علمية‌ قم‌ اين‌ بود كه‌ وقتي‌ مي‌خواستند به‌ زيارت‌ امام‌ رضا (ع) در مشهد بروند، بعضي‌ از شاگردان‌ خود را هم‌ با خود مي‌بردند. آقا موسي‌ از جانب‌ امام خميني‌ (ره) و مرحوم‌ صدوقي‌ براي‌ همراهي‌ با آنان‌ در سفر انتخاب‌ شد و به‌ وي‌ اجازه‌ دادند كه‌ كسي‌ را به‌ عنوان‌ همراه‌ با خود بياورد. ايشان‌ هم‌ مرا انتخاب‌ كرد.
در چنين‌ سفرهايي‌ معمولاً‌ استادان‌ و شاگردان‌ آنان‌ برخي‌ كارها را كه‌ بايد در طول‌ سفر انجام‌ بگيرد، ميان‌ خود تقسيم‌ مي‌كنند. آقا موسي‌ با من‌ قرار گذاشت‌ كه‌ جز كارهاي‌ ساده، در انجام‌ كارهاي‌ استادان‌ همكاري‌ كنيم، و همين‌ طور هم‌ شد.

او آن‌ گونه‌ كه‌ مناسب‌ وي‌ بود و با طبيعت‌ بشري‌ هم‌ مخالف‌ نبود، رفتار مي‌كرد؛ هرچند آن‌ رفتار مخالف‌ عرف‌ باشد. مثلاً‌ در مهماني‌هايي‌ كه‌ چندين‌ نوع‌ غذا بر سر سفره‌ مي‌گذاشتند، هيچگاه‌ اختيار از كف‌ نمي‌داد و ضروري‌ نمي‌دانست‌ كه‌ براي‌ احترام‌ به‌ ميزبان، از همة‌ انواع‌ غذاها بخورد. يك‌ بار همراه‌ پدرم‌ در يك‌ ميهماني‌ كه‌ به‌ تنوع‌ غذاهاي‌ سفره‌ مشهور بود، شركت‌ كرد. وقتي‌ برگشتند، مادرم‌ از او پرسيد كه‌ از كدام‌ نوع‌ غذا خورده‌ است‌ و آقا موسي‌ جواب‌ داد كه‌ فقط‌ يك‌ نوع‌ غذا خورده‌ است، زيرا يك‌ نوع‌ غذا، آدمي‌ را هم‌ سير مي‌كند و هم‌ گواراتر است، در حالي‌ كه‌ تناول‌ غذاهاي‌ متنوع‌ باعث‌ سوءِ‌ هاضمه‌ مي‌شود و لذتي‌ در آن‌ نيست.

اينها نمونه‌هايي‌ از رفتار و اخلاقيات‌ او بود كه‌ مورد رضايت‌ پدر ما هم‌ واقع‌ مي‌شد و همواره‌ در حق‌ او دعاي‌ خير مي‌كرد. آقا موسي‌ همان‌ طور كه‌ با دوستان‌ و رفقايش‌ مهربان‌ و صميمي‌ بود، نسبت‌ به‌ پدر و مادرش‌ هم‌ بسيار محبت‌ مي‌كرد. به‌ ياد دارم‌ در شش‌ ماهة‌ آخر از عمر پدرمان، آقا موسي‌ شبانه‌روز در خدمت‌ ايشان‌ بود و از مادرم، براي‌ اينكه‌ راحت‌ باشد، خواهش‌ كرده‌ بود كه‌ در اتاق‌ ديگري‌ بخوابد و در عوض‌ خود او در خدمت‌ پدر بود و از ايشان‌ پرستاري‌ مي‌كرد. در طول‌ شب، اگر پدرم‌ كوچك‌ترين‌ حركتي‌ مي‌كرد، آقا موسي‌ فوراً‌ متوجه‌ مي‌شد و كاري‌ را كه‌ لازم‌ بود انجام‌ مي‌داد.

منبع: گذارها و خاطره ها، ص 52 ـ 51

امر به معروف امام موسي صدر

سید علی صدر، برادر امام موسی صدر

ما عادت‌ داشتيم‌ براي‌ گردش‌ و تفريح‌ به‌ بيرون‌ شهر برويم. در يكي‌ از اين‌ گردش‌ها آقا موسي‌ از من‌ جدا شد و سراغ‌ عده‌اي‌ از بچه‌ها رفت‌ و مدتي‌ در كنار آنان‌ نشست‌ و سپس‌ برگشت. با تعجب‌ از اين‌ رفتار ايشان‌ سؤ‌ال‌ كردم، چرا كه‌ آن‌ بچه‌ها غريبه‌ بودند و با ما نسبتي‌ نداشتند. ايشان‌ جواب‌ دادند: رفتم‌ نصيحتشان‌ كنم‌ تا مبادا بازي‌شان‌ به‌ قمار منجر شود.

...
امام‌ موسي‌ صدر همواره‌ براي‌ نصيحت‌ كردن، يا به‌ تعبير دقيق‌تر، امر به‌ معروف، پيشقدم‌ بود. روزي‌ در حمام‌ بوديم‌ كه‌ مردي‌ وارد شد و با كفش‌ چوبين‌ خود، مرتب‌ سر و صدا مي‌كرد، در حالي‌ كه‌ ما با پاي‌ برهنه‌ رفت‌ و آمد مي‌كرديم، آقا موسي‌ از وي‌ دليل‌ اين‌ كار را پرسيد. مرد جواب‌ داد كه‌ حمام‌ ناپاك‌ و نجس‌ است. امام‌ همواره‌ مقاومت‌ عجيبي‌ در برابر وسواس‌ در شرايط‌ طهارت‌ و عبادت‌ از خود نشان‌ مي‌داد، لذا با آن‌ مرد بحث‌ و گفتگو كرد به‌ اين‌ اميد كه‌ وسواس‌ او را برطرف‌ سازد.

منبع: كتاب گذارها و خاطره‌ها، ص 49 ـ 50

یار صدر

دکتر رضا شهاب ، مرد میانسالی که خود را مقیم آمریکا و استاد دانشگاه برکلی معرفی به غرفه موسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر آمدند ، سراغ دکتر طباطبایی را از ما گرفت و گفت، اوایل دهه پنجاه من یکبار همراه امام صدر از دمشق به بیروت رفتم. امام از من دعوت کرد به لبنان بروم و باایشان همکاری کنم، من جواب دادم، بعد از پایان تحصیلاتم می آیم. اما ایشان ربوده شد و دیگر فرصتی برای همکاری پیش نیامد.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی مؤسسه امام موسی صدر

مراسم چهلم شریعتی

خانم سوسن شریعتی، فرزند دکتر شریعتی

قبل از مراسم چهلم، ترجمه‌‌های آثار دکتر (شریعتی) شروع شده بود. ما برای مراسم چهلم رفتیم لبنان. یادم است که عرفات رفت بالا برای اولین بار بود که آمده بود. کل سالن کف می‌زد و پا می‌کوبید. برای اولین بار بود که عرفات و آقا موسی بعد از مدتها با هم و در کنار هم بودند... بعد که عرفات رفت بالا دقیق یادم است که چقدر زیبا گفت که ترجمه‌اش این است: «تیمم حرام است، آنجا که آب است» ضرب‌المثل عربی است به این معنی که جایی که آقا موسی صدر هست، من نباید حرف بزنم! باز جمعیت فریاد می‌زد و پا می‌کوبید و می‌خواند که:«بطل الثوره و الثوار؛ سید موسی و ابوعمار» و... منیز شفیق صحبت کرد و آقا موسی و احسان هم صحبت کردند و نهضت‌های آزادی بخش دیگر هم پیام داده بودند...»

منبع: پایگاه اطلاع رسانی مؤسسه امام موسی صدر

تو اولین کسی هستی که به غرب می روی

دکتر سید محمدصادق طباطبایی، خواهرزاده امام موسی صدر

دورة‌ دبيرستان‌ را به‌ پايان‌ رسانده‌ بودم‌ كه‌ ايشان‌ از خواسته‌هاي‌ من‌ سؤ‌ال‌ كرد. پاسخ‌ دادم‌ كه‌ من‌ آمادة‌ هر كاري‌ هستم، جز رفتن‌ به‌ حوزة‌ علميه، و بيشتر دوست‌ دارم‌ كه‌ در آلمان‌ به‌ درس‌ خود ادامه‌ دهم.

محيط‌ شهر قم، محيط‌ بسته‌ است‌ و نمي‌تواند بپذيرد كه‌ فرزند يكي‌ از استادان‌ برجستة‌ حوزه‌ به‌ غرب‌ برود. پدرم‌ هم‌ از سفر من‌ به‌ اروپا بيم‌ داشت. اما دايي‌ام‌ و مرحوم‌ شيخ عبادي، پدرم‌ را از نحوة‌ تربيت‌ من‌ مطمئن‌ و قانع‌ ساختند. دايي‌ام‌ از من‌ خواست‌ كه‌ پيش‌ از رفتن‌ به‌ آلمان، چند روزي‌ را به‌ نزد او در لبنان‌ بروم‌ و همين‌ طور هم‌ شد.

من‌ بيست‌ و شش‌ روز در لبنان‌ ماندم. شب‌ سفر، دايي‌ام‌ مرا به‌ دفترش‌ در صور فراخواند و ضبط‌ صوت‌ را روشن‌ كرد و خاندان‌ مرا از طباطبايي‌ها و صدري‌ها يكايك‌ به‌ يادم‌ آورد و گفت‌ كه‌ اين‌ خاندان‌ها مسئوليت‌ مرجعيت‌ را حدود نهصد سال‌ بر دوش‌ داشته‌اند. سپس‌ گفت: از اين‌ دو خاندان‌ تو اولين‌ كسي‌ هستي‌ كه‌ به‌ غرب‌ مي‌روي‌ و من‌ مي‌توانم‌ بگويم‌ كه‌ خانواده‌ مي‌تواند از علوم‌ جديد بهره‌مند شود، مشروط‌ بر اينكه‌ تو سنت‌ها و ارزش‌هاي‌ خود را حفظ‌ كني‌ و در اين‌ صورت‌ تو راه‌ را براي‌ نسل‌ آينده‌ نيز باز كرده‌اي. اما اگر قرار باشد كه‌ تو خود را در دام‌هاي‌ فريبندة‌ غرب‌ تباه‌ كني، حريم‌ دين‌ و تقوا را زير پا گذارده‌اي‌ و نسل‌ آينده‌ را نيز از فرصت‌ كسب‌ علم‌ در خارج‌ از كشور محروم‌ كرده‌اي. اگر تو ارزش‌ها و دين‌ و كشورت‌ را فراموش‌ كني، نه‌ فقط‌ به‌ خودت، بلكه‌ به‌ كشور و دين‌ و نيز به‌ تاريخ‌ خيانت‌ كرده‌اي.

اين‌ نصيحت‌ در دل‌ من‌ اثري‌ عميق‌ گذاشت‌ و پس‌ از دو يا سه‌ ماه‌ از سفرم، خودم‌ نيز به‌ اين‌ مسئوليت‌ واقف‌ شدم. هر حركتي‌ كه‌ مي‌كردم‌ پسران‌ و دختران‌ دايي‌ و خاله‌ها و همچنين‌ ساير بستگان‌ نزديك‌ هم‌سن‌ و سال‌ خود را پيش‌ ديدگانم‌ مجسم‌ مي‌كردم.

منبع: گذارها و خاطره ها، ص 58 ـ 60

آموزش زبان فرانسه

دكتر سيد محمدصادق طباطبايي، خواهرزاده امام موسي صدر

در يكي‌ از روزهاي‌ تابستان، ايشان‌ از من‌ پرسيد كه‌ وقتم‌ را چگونه‌ سپري‌ مي‌كنم. جواب‌ دادم‌ كه‌ سرگرم‌ مطالعه‌ و استراحت‌ هستم. وارد اتاقم‌ شدند. برادرم جواد هم‌ در آن‌ اتاق‌ بود. كتابخانه‌ام‌ را از نظر گذراند. در كتابخانه، كتاب‌ تاريخ‌ علم‌ در اروپا را داشتم. اظهار كردند كه‌ دوست‌ دارند مقدمات‌ زبان‌ فرانسه‌ را به‌ من‌ ياد بدهند. آنگاه‌ هر روز برايم‌ وقتي‌ تعيين‌ كردند كه‌ من‌ پيش‌ ايشان‌ مي‌رفتم‌ و ايشان‌ هم‌ يك‌ ساعت‌ يا بيشتر با من‌ به‌ بحث‌ و گفت‌وگو مي‌نشستند. من‌ پس‌ از مدتي‌ فهميدم‌ كه‌ فراگيري‌ زبان‌ فرانسه‌ در واقع‌ بهانه‌اي‌ بوده‌ است‌ براي‌ تعليم‌ و آموزش‌ من‌ و اين‌ جلسات‌ نقش‌ بسزايي‌ در تكوين‌ شخصيت‌ علمي‌ و فكري‌ من‌ داشت.

منبع: گذارها و خاطره‌ها، ص 57

ای امام موسی ناراحت مباش!

شهید دکتر مصطفی چمران

در یکی از روستاهای جنوبی که جوانی از اهالی آن شهید شده بود، درکنار امام موسی به دیدار خانواده شهید رهسپار خانه آنها شدیم. مادر پیری بود شصت¬ساله و فرزند جوانش که معلم لیسانسیه مدرسه شهر بود به شهادت رسیده بود. او تنها جوان خانواده بود. آن پیرزن که شوهر نداشت و بچة دیگری نداشت، تنها فرزند برومند خود را در راه مبارزه تقدیم کرده بود. به خانه‌اش رفتیم؛ خانه‌ای محقر و کوچک. مردم ده نیز در خانه و اطراف آن جمع شدند. امام موسی صدر در کنار اتاق بر زمین نشست و عده‌ای از بزرگان نیز در داخل اتاق جمع شدند. آن پیرزن سرتاپا سیاه در جلوی او نشسته بود و هیچ نمی‌گفت. یک¬باره شروع به سخن کرد؛ با حالتی عصبانی و صدایی مرتعش. من فکر می‌کردم که می‌خواهد به امام موسی صدر توهین کند و بگوید چرا فرزندم را از من گرفتی و در این مبارزه او به شهادت رسید؟ اما دیدم این زن برخاست و شروع به صحبت کرد و با آن حالت عصبانیت فریاد برآورد که ای امام موسی! تو چرا اردوگاهی برای زنان تأسیس نکرده‌ای تا من بتوانم در آنجا آیین جنگاوری بیاموزم و من نیز به افتخار شهادت نایل شوم؟ از این نمونه‌ها زیاد دیده می‌شود و کسانی که عزیزان خود را در راه مبارزه از دست می‌دهند با چنین روحیه‌ای درمقابل دشمن می‌ایستند. این بزرگ¬ترین افتخار امام موسی صدر است که مردمی ضعیف، عقده‌ای و ناراحت را با این مبارزات به چنین مردمی مبدل کرد. در شهر بعلبک از خانواده‌ای دوجوان به شهادت رسیده بودند. هنگامی¬که به دیدار خانواده‌اش رفتیم، پدر می‌گفت: ای امام موسی ناراحت مباش، من دو فرزند خودم را تقدیم تو کرده‌ام. سه پسر دیگر نیز باقی مانده‌اند و بعد با زنم و خودم پنج نفر می‌شویم که آماده شهادتیم.

منبع: یادنامه امام موسی صدر، ص ۸۵ ـ ۸۶

معنای عصمت و تقوا

دكتر سيد محمدصادق طباطبايي، خواهرزاده امام موسي صدر

با دايي‌ام‌ در شهر فرانكفورت‌ قدم‌ مي‌زديم. من‌ پيشنهاد كردم‌ قهوه‌اي‌ با هم‌ صرف‌ كنيم. بعد از آنكه‌ نشستيم، چشمم‌ به‌ گروهي‌ كه‌ مشغول‌ رقص‌ و پايكوبي‌ بودند افتاد. از اينكه‌ وارد چنان‌ مكاني‌ شده‌ بودم‌ دستپاچه‌ شدم‌ و فكر كردم‌ مبادا دايي‌ام‌ نسبت‌ به‌ رفتار من‌ دچار شك‌ و ترديد شود. ايشان‌ متوجه‌ دستپاچگي‌ من‌ شد و گفت: «معناي‌ عصمت‌ و تقوا اين‌ نيست‌ كه‌ در را به‌ روي‌ جوان‌ ببندي‌ و دور او ديوار بكشي‌ و آنگاه‌ به‌ پاكي‌ او افتخار كني. بلكه‌ عصمت‌ و تقوا در اين‌ است‌ كه‌ به‌ اين‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌ بروي‌ و با مسائل‌ مختلف‌ روبرو شوي‌ و سپس‌ خودت‌ انتخاب‌ كني. به‌ اعمالي‌ كه‌ اينها انجام‌ مي‌دهند، فكر كن. آيا مي‌توان‌ از طريق‌ چنين‌ رفتارهايي‌ زندگي‌ را درك‌ كرد؟ اگر چنين‌ رفتارهايي‌ تو را راضي‌ نمي‌كند و خود تعيين‌كنندة‌ آنچه‌ براي‌ خود مجاز مي‌داني‌ هستي، بدان‌ كه‌ در افقي‌ بالاتر از آفاق‌ اينان‌ زندگي‌ مي‌كني.»

سخنان‌ دايي‌ام، براي‌ كاهش‌ نگراني‌ و دستپاچگي‌ من‌ نبود، بلكه‌ خود به‌ منزلة‌ قاعده‌ و قانون‌ و مقياس‌ رويدادهايي‌ است‌ كه‌ اينك‌ با آن‌ رويارو هستيم. به‌ همين‌ سبب‌ من‌ از نتيجة‌ ورودمان‌ به‌ آن‌ رستوران‌ خيلي‌ خوشحال‌ شدم. در واقع‌ از ايشان‌ شيوه‌ و روشي‌ براي‌ مراقبت‌ نفس‌ آموختم. دربارة‌ شيوة‌ درك‌ موسيقي‌ غرب‌ هم‌ كه‌ در همه‌ جا به‌ گوش‌ مي‌رسيد--  نيز ايشان‌ توجه‌ مرا به‌ ضرورت‌ شناخت‌ ريشة‌ موسيقي‌ غربي‌ كه‌ تعبيري‌ از ذات‌ انساني‌ بود، جلب‌ كرد. قبلاً‌ هم‌ درقم‌ ايشان‌ مرا به‌ پژوهش‌ دربارة‌ اصل‌ و ريشة‌ نغمه‌ها و آهنگ‌هاي‌ شرقي، تشويق‌ كرده‌ بود. به‌ نظر ايشان‌ اين‌ آهنگ‌ها تصوير حرمان‌ و ظلم‌ است‌ و لازم‌ بود كه‌ من‌ شخصاً‌ ريشه‌هاي‌ آهنگ‌هاي‌ غربي‌ را كشف‌ كنم‌ تا نهايتاً‌ خود تفسيري‌ براي‌ رويدادهايي‌ كه‌ در زندگي‌ با آن‌ مواجه‌ مي‌شوم، بيابم.

منبع:‌ كتاب گذارها و خاطره‌ها، صفحه ۶۰ ـ ۶۱

مسئولیت این مردم با من است

حجت الاسلام سيد ابوذر عاملي

امام موسي صدر در شبانه روز، هجده ساعت كار مفيد و مؤثر مي‌كرد. اين برنامه منظم و هميشگي ايشان بود كه هيچ‌وقت تعطيل نمي‌شد. در كنار اين برنامه روزانه، مرتباً پيش مي‌آمد كه چند شبانه‌روز را بيدار بودند. طوري بي‌خوابي كشيده بودند، كه عصب چشمشان در اين اواخر مشكل پيدا كرده بود. وقتي برخي از برادران ايشان را به استراحت دعوت مي‌كردند، مي‌گفتند: «من مبتلا هستم! چاره‌اي ندارم! نمي‌توانم مشكلات مردم را ببينم و بي‌تفاوت بمانم.»
منزل امام موسي صدر در طبقه چهارم مجلس اعلاي اسلامي شيعه بود. منزل مستقلي از خودشان نداشتند. حجم كارها و گرفتاري‌هاي ايشان به جايي رسيد كه گاهي اوقات روزها و هفته‌ها مي‌گذشتند و خانواده امام نمي‌توانستند ايشان را ببينند. با اينكه منزل و محل كار امام در يك ساختمان بود. يادم هست كه يك بار قريب دو ماه سپري گرديد و خانواده امام نتوانستند اين بزرگوار را ملاقات كنند. گرفتاري‌ها فوق‌العاده زياد بودند و امام دائماً در سفر بود. از سفر كه برگشتند، مستقيماً به شهر صور رفتند. امام در آن‌جا جلسه‌اي داشت و براي مردم سخنراني مي‌كرد. آن زمان رسم نبود كه خانم‌ها در جلسات عمومي شركت كنند. آشپزخانه در مجاورت سالن قرار داشت. همسر و دختر امام به داخل آشپزخانه رفتند. از پشت پنجره ايشان را تماشا كرده و مي‌گريستند.
برخي از برادران به امام موسي صدر اعتراض كرده بودند. پرسيده بودند كه آيا اين ظلم نيست. بالاخره خانواده هم حقي دارد. امام موسي صدر ضمن تصديق آن‌ها جواب داده بود: «اگر من حق اين جامعه را ادا كنم، حق خانواده‌ام نيز ادا مي‌گردد. اما عكس مسئله صادق نيست. اگر حق خانواده‌ام را ادا كنم،‌ لزوماً حق جامعه ادا نمي‌شود. امروز مسئوليت اين مردم با من است! من نمي‌توانم خانواده خود را بر آن‌ها ترجيح دهم.»

منبع: كتاب عزت شيعه (دفتر نخست)، ص 188 ـ 189 

امام صدر و شهيد دكتر بهشتي

دكتر سيد محمدصادق طباطبايي، خواهرزاده امام موسي صدر

بعضي‌ از سفرهاي‌ دايي‌ام‌ به‌ آلمان‌ براي‌ ملاقات‌ با مرحوم‌ دكتر بهشتي، و گفت‌وگو درباره‌ي‌ آخرين‌ تحولات‌ و گام‌ها و اقدام‌هاي‌ بعدي‌ بود. گاه‌ نيز من‌ مأمور مي‌شدم‌ كه‌ نامه‌هاي‌ آن‌ دو را براي‌ امام خميني، به‌ نجف‌ ببرم. من‌ در بعضي‌ از جلساتِ‌ ارزيابي‌هاي‌ كلي‌ شركت‌ مي‌كردم، اما جلساتي‌ كه‌ تصميم‌ در آن‌ها اتخاذ مي‌شد، پشت‌ درهاي‌ بسته‌ تشكيل‌ مي‌گرديد. جلساتِ‌ مربوط‌ به‌ ارزيابي، منظم‌ و جالب‌ بودند. من‌ در يكي‌ از آن‌ جلسات‌ شركت‌ داشتم. در آن‌ جلسه‌ دايي‌ام‌ تا پاسي‌ از شب‌ صحبت‌ كرد. شب‌ بعد مرحوم‌ دكتر بهشتي، تا ديروقت‌ به‌ صحبت‌ پرداخت. و در سومين‌ شب‌ آن‌ دو به‌ من‌ كارهايي‌ سپردند كه‌ در خارج هامبورگ انجام‌ دهم‌ و در حقيقت‌ به‌ شكل‌ محترمانه‌اي‌ مرا دنبال‌ نخود سياه‌ فرستادند.

منبع:‌ كتاب گذارها و خاطره‌ها، صفحه 63 ـ 64

به خواندن رمان اكتفا نكنيد

سيد جواد طباطبايي، خواهرزاده امام موسي صدر

من‌ در آن‌ زمان‌ مشغول‌ مطالعه‌ي‌ يك‌ رمان‌ بودم. دايي‌ام‌ كه‌ توجه‌ و سرگرم‌ شدن‌ مرا ديد، گفت: اين‌ داستان‌ها براي‌ شما جذاب‌ است، اما در آينده‌ به‌ سبب‌ اينكه‌ وقت‌ خود را با خواندن‌ اين‌ كتاب‌ها تلف‌ كرده‌ايد، احساس‌ ندامت‌ خواهيد كرد. سپس‌ چندين‌ كتاب‌ براي‌ مطالعه‌ به‌ من‌ پيشنهاد كرد كه‌ يكي‌ از آنها كتاب‌ تاريخ‌ تمدن‌ بود. ايشان‌ مي‌گفت: مطالعه‌ي‌ چنين‌ كتاب‌هايي، ذهن‌ را باز مي‌كند.

... در آن زمان قصه‌هاي دنباله‌داري در مجلات چاپ مي‌شد و ما همه منتظر چاپ آن‌ها بوديم. حتي بعد از آن‌كه اين قصه‌ها به صورت كتاب هم چاپ مي‌شد، ‌آن‌ها را دنبال مي‌كرديم. اين مجلات و كتاب‌ها دست به دست مي‌گشت. ايشان متوجه اين مسئله شدند و به ما گفتند كه اين نوع داستان‌ها ساخته و پرداخته‌ي تخيلات نويسندگان آن‌هاست. اين نويسندگان آن قدر غرق در تخيل خود مي‌شوند كه از مرگ قهرمان خودساخته متأثر مي‌شوند. اين داستان‌ها تخيل شما را پرورش مي‌دهد،‌ اما لازم است كه شما در اين سن و سال كتاب‌هايي را نيز بخوانيد كه تعقل شما را پرورش دهد. پس به خواندن اين گونه كتاب‌ها اكتفا نكنيد و كتاب‌هايي را هم كه براي پرورش تعقل شما مفيد است، بخوانيد. ايشان فقط نمي‌گفتند كه نخوانيد بلكه كتاب‌هايي هم براي خواندن معرفي مي‌كردند. خودشان كتاب‌هايي داشتند و به ما هم مي‌دادند. برخورد ايشان ملايم بود و فقط منع نمي‌كردند، بلكه راه مناسب را هم معرفي مي‌كردند.

منبع: كتاب گذارها و خاطره‌ها، صفحه 57 ـ 58

رسيدگي به وضعيت درسي

دكتر سيد محمدصادق طباطبايي، خواهرزاده امام موسي صدر

در تابستان‌ سال‌ بعد، كه‌ من‌ در كلاس‌ ششم‌ ابتدايي‌ بودم، دايي‌ام‌ مرا خواست‌ و از من‌ دربارة‌ برنامه‌هايي‌ كه‌ بعد از پايان‌ دوران‌ ابتدايي‌ براي‌ خود تدارك‌ ديده‌ام، سؤ‌ال‌ كرد. من‌ نيز پاسخ‌ دادم‌ كه‌ دوست‌ دارم‌ دروس‌ رسمي‌ را ادامه‌ دهم. آنگاه‌ پرسيد كه‌ آيا مدرسة‌ خاصي‌ را در نظر دارم؟ جواب‌ دادم‌ كه‌ هنوز تصميمي‌ نگرفته‌ام. آنگاه‌ ايشان‌ به‌ من‌ سفارش‌ كرد كه‌ به‌ مدرسة‌ دين‌ و دانش، كه‌ مؤ‌سس‌ آن‌ دكتر بهشتي، دوست‌ و همكار دايي‌ام‌ بود، بروم. مرحوم‌ دكتر بهشتي‌ اين‌ مدرسه‌ را به‌ منظور اجراي‌ شيوه‌هاي‌ جديد در آموزش، همراه‌ با برنامه‌اي‌ ويژه‌ در تربيت‌ ديني‌ بنا نهاده‌ بود. من‌ بعد از گذشت‌ سه‌ سال، منظور دايي‌ام‌ را از اين‌ سفارش‌ و نيز هدف‌ از تأسيس‌ اين‌ دبيرستان‌ را فهميدم.

منبع:‌ كتاب گذارها و خاطره‌ها، صفحه 56

آينده‌ي علمي درخشان

سيد علي صدر، برادر امام موسي صدر

آيت‌ الله صدوقي آيند‌ه‌ي درخشاني‌ را براي‌ آقا موسي‌ پيش‌بيني‌ مي‌كرد. روزي‌ هم‌ به‌ صراحت‌ مرا مخاطب‌ قرار داد و گفت‌ كه‌ با برادرم‌ روابط‌ خوبي‌ داشته‌ باشم، و آينده‌ي‌ درخشاني‌ براي‌ او پيش‌بيني‌ كرد.

البته‌ تنها مرحوم‌ صدوقي‌ نبود كه‌ به‌ آينده‌ي‌ آقا موسي‌ اظهار اميدواري‌ مي‌كرد بلكه‌ از وقتي‌ آقا موسي‌ به‌ مدرسة‌ فيضيه‌ وارد شد، اشتياق‌ شديدي‌ به‌ شنيدن‌ بحث‌ها و مناقشات‌ علما نشان‌ مي‌داد و در طرح‌ سؤ‌الات‌ كنجكاوانة‌ خود ترديد نمي‌كرد و طرح‌ همين‌ پرسش‌هاي‌ دقيق‌ نگاه‌ علما را به‌ او معطوف‌ ساخت‌ و موجب‌ شد كه‌ آنان‌ آينده‌ي‌ علمي‌ درخشاني‌ براي‌ او پيش‌بيني‌ كنند.

منبع: كتاب گذارها و گذارها و خاطره‌ها، صفحه 48-49

مالکیت اعتباری خانه!!

حجت الاسلام سید محمد غروی، امام جماعت مسجد صور

...خیلی دلسوزانه و مخلصانه کار می‌کردند. کمال خلوص نیت را داشتند. هیچ طمعی به کسی نداشتند. هیچ طمعی به مال مردم نداشتند. هیچ طمعی به این‌که زندگی خود را سامان دهند، نداشتند. وقتی در سال 1965 به لبنان آمدم، حدود هفت هشت ماه در خدمت ایشان بودم. یادم هست که روزهای جمعه و یک‌شنبه به اتفاق ایشان به روستاهای جنوب می‌رفتیم و معمولا نیمه‌های شب بر‌می‌گشتیم . یک بار خدمتشان عرض کردم که آقا شما اینطور خسته می‌شوید و خود را از بین می‌برید. لااقل کمی هم به فکر استراحت خود باشید. ایشان فرمودند:

«فردا که زیر خاک رفتم، به قدر کافی وقت دارم استراحت کنم. الآن که زنده هستم، باید حرکت کنم.»

یک روز صبح همراه ایشان کنار ساحل دریا قدم می‌زدم. به ایشان گفتم که آقا چرا برای خود خانه‌ای تهیه نمی‌کنید؟ برای این‌که ایشان خانه‌ای نداشت و منزل مرحوم حاج حسن بحسون را اجاره کرده بود. البته ایشان تا روزی که ناپدید شد، خانه‌ای نداشت. گفتم لااقل برای زن و بچه‌های خود خانه‌ای تهیه کنید. ایشان فرمودند که مالکیت امری اعتباری است. من اعتبار می‌کنم که تمام خانه‌های لبنان خانه‌های من است. خوب، واقعیت این است که بسیار کم هستند کسانی که می‌توانند اینطور باشند ...


منبع: عزت شیعه، دفتر دوم، صفحه ۳۴۷

من دین تو را نپرسیدم!

نبیه بری، حقوقدان،رئیس پارلمان و رئیس جنبش امل لبنان

... امام موسی صدر اعلام کرده بود كه حركت او فراتر از یك فرقه و شامل‌تر از یك محدوده جغرافیایی خاص است. او گفته بود حركت او همه وطن را در برمی‌گیرد و هیچ فرقی میان مسلمان و مسیحی و مردمان منطقه‌ای با مردمان‌ دیگر مناطق نیست. حادثه‌ای در صور رخ داد كه این مسئله را به روشنی نشان داد و پایانی بود بر همه شایعاتی كه درباره حركت امام صدر وجود داشت. شایعاتی كه حركت ایشان را حركتی شیعی و تنگ‌نظرانه معرفی می‌كرد. خلاصه ماجرا این بود كه فردی مسیحی تصمیم می‌گیرد در شهر صور محلی برای فروش بستنی فراهم كند. تهیه این محل بیش از هفتادوپنج هزار لیره لبنانی برای او هزینه برداشت. در آن سالها(دهه شصت) این مبلغ اندك نبود. او این محل را خرید و كار خود را شروع كرد. اما فتوایی از شیخ موسی عزالدین در میان شهر پخش شد. فتوا این بود كه «خوردن بستنی نزد مسیحی حرام است.» این فتوا كار خودش را كرد و كسب و كار بستنی فروش مسیحی از رونق افتاد. این مسئله به گوش امام صدر رسید، این اتفاق بر امام سخت آمد. به هر حال امام ترجیح داد كه فتوایی بر خلاف فتوای منسوب به شیخ عزالدین صادر نكند و باعث نشود كه شیخ عزالدین به سختی بیفتد. بنابراین، راهی را برای حل این مسئله در پیش گرفت كه می توانیم آن را «سنت عملی» بخوانیم.

ایشان مانند همیشه نماز جمعه را اقامه کرد. او تصمیم گرفت كه در روز جمعه این مسئله را پایان دهد. پس از نماز، امام در حالی که عده‌ای از مردم هم او را همراهی می‌كردند، از حسینیه خارج شد.  وقتی كه به بیرون حسینیه رسیدند، امام به همراهان گفت: دوست دارد پیاده‌روی كند. او گفت: خدایا! چه هوای خوبی! دوست دارم كمی پیاده‌روی كنم. امام پیاده‌روی‌ را آغاز كرد و عده‌ای هم او را همراهی كردند. رفته‌رفته بر جمعیت افزوده می‌شد. امام به راه خود ادامه داد تا به بستنی‌فروشی رسید و در مقابل بستنی فروش ایستاد. او از پیش محل بستنی‌فروش را پرسیده بود. او با صدای بلند به همراهان گفت: چقدر این مغازه زیباست! گفتند: این‌جا بستنی‌فروشی است. امام گفت: واقعاً خوردن بستنی در این هوا لذت بخش است. خیلی وقت است بستنی نخورده‌ام. امام به درگاه بستنی‌فروشی رسید. بستنی‌فروش مسیحی از مغازه خارج شد و به امام خوشامد گفت. امام هم سلام كرد. امام گفت: می خواهیم بستنی بخوریم. به ما بستنی بده. بستنی‌فروش از درخواست امام شگفت‌زده شد. به امام نزدیك شد و گفت: سید، من مسیحی هستم! امام با صدای بلندی كه همه می شنیدند، گفت: من دین تو را نپرسیدم، تو بستنی فروش هستی یا نه؟ بستنی فروش گفت: بله که هستم. امام گفت: پس می‌خواهیم بستنی بخوریم، برای ما بستنی بیاور. منتظر چه هستی؟ بستنی فروش از شدت خوشحالی خم شد تا دست امام را ببوسد، امام موسی دستش را به سرعت عقب كشید. بستنی فروش به همه بستنی داد. اخبار ماجرای «سنت عملی» امام به سرعت میان مردم پخش شد و فتوای تحریم خوردن بستنی از مسیحی را بی اثر كرد.


منبع: مجله شهروند امروز: http://www.shahrvandemrouz.com/content/846/default.aspx

طلبه‌ها دوست‌داشتند او به آنها درس دهد

حجت الاسلام دكتر علی‌اكبر صادقی،استاد دانشگاه شهید بهشتی،داماد آیت الله صدر و پدر همسر سیدمحمدخاتمی

فیضیه قم...آقا موسی شخصیت دقیقی داشتند. درس‌های كلاسیك هم برای ایشان و هم برای من تمام شد و من منتظر شدم كه به حوزه بروم و ایشان قبل از من این كار را كرده بود. در حوزه ایشان هر درسی را كه می‌خواند، می‌توانست تدریس كند.  یكی از كتاب‌هایی كه هر كسی نمی‌توانست تدریس كند، كتاب مغنی و مطول بود كه ادبیات عالی عربی است و از جنبه صرف و نحو بالاتر است، ایشان این دو تا كتاب را تدریس می‌كرد. دریادم می‌آید یك عده می‌آمدند و خواهش می‌كردند كه ایشان به آنها درس بدهند. بیان خیلی روان و خوبی داشتند و شخصیت محبوبی بودند؛ قیافه، اندام و برخورد جذابی داشتند و طلبه‌های جوان خیلی به ایشان علاقه‌مند بودند و دوست داشتند كه هرچه بیشتر به ایشان نزدیك شوند. حوزه قم در زمانی كه آقا موسی در قم تحصیلات حوزوی می‌كرد، من فكر نمی‌كنم محبوب تر از او كسی در حوزه بود. همچنین والدشان (آیت‌الله‌العظمی‌صدرالدین صدر) یكی از مراجع سه‌گانه تقلید آن زمان بود و شخصیت‌های مملكتی با ایشان در ارتباط بودند. بنابراین آقاموسی هم با همه شخصیت‌ها و سیاستمداران مملكت آشنا بود و راه و روش معاشرت با این افراد را می‌دانست. 

...به نظرم آن سیاستی كه آقای صدر را ربوده است، به راحتی از این سرمایه صرف نظر نمی‌كند. كشتن شخص همیشه میسر است؛ اما برگشت ندارد. كسی كه این قدرت را دارد كه یك مملكت آشوب زده را آرام كند یا به عكس یك مملكت آرام را به آشوب بكشد، از نظر سیاست‌های جهانی ارزش و اعتباری بیش از این دارد كه به دست یك دیوانه بدهند تا او را بكشد. من هنوز امیدم را از دست نداده‌ام، ولی خوب به هر حال به تدریج میزان احتمالات مثبت كم می‌شود.


منبع: مجله شهروند امروز:http://www.shahrvandemrouz.com/content/843/default.aspx

چه وقت دنیا صدای مصلحان بزرگ را شنیده!!؟

حافظ اسد، رئیس جمهور فقید سوریه

دیدار امام موسی صدر و حافظ اسد در سوریه... نظام سیاسی لبنان خود یکی از اسباب جنگ داخلی بود. در لبنان در یک سو اکثریت فراگیر اما محروم و بیچاره بودند و در سوی دیگر اقلیتی که وضع بسیار خوبی داشتند. اما آنان به علت "حماقتشان" به سخن موسی صدر مبنی بر ضرورت اصلاحات سیاسی و رعایت انصاف اجتماعی و زدودن سفاهت و نادانی گوش فرا ندادند.

من برای امام موسی صدر ارزش بسیار زیادی قایلم و هر وقت فرصتی می‌شد با هم دیدار می‌کردیم. من می‌دانستم توجه مسئولین به او جلب خواهد شد؛ خصوصا که او اعتقاد به مبارزه مسلحانه نداشت و مردم را به انقلاب مسلحانه دعوت نمی‌کرد. او منادی مبارزه صلح‌جویانه و به دور از خشونت برای رسیدن به "تغییرات" بود. از همین رو برای آگاه کردن، سخنرانی و مباحثه و نوشتن را برگزید. امام صدر می‌کوشید از دموکراسی و بسیج کردن توده مردم برای دستیابی به مطالبات بر حق آنان استفاده کند. ... اما وضعیت و شرایط برای "تغییر" سخت و متحجرانه و بسته بود. ... چه وقت بوده است که دنیا صدای مصلحان بزرگ را شنیده باشد؟! صدای روسو را پس از یک قرن و نیم و صدای لینکلن را پس از یک قرن و صدای مارتین لوترکینگ و گاندی را پس از نیم قرن شنیدند... اینگونه است که تاریخ تکرار می‌شود و ظلم گسترش می‌یابد و حیات ملت‌ها نابود می‌شود.


منبع: روزنامه الوسط چاپ بحرین به نقل از کتاب "الهزیمه لیست قدرا" نوشته طلال سلمان صاحب روزنامه السفیر لبنان

مراسم عید غدیر با حضور اهل سنت و مسیحیان!

آیت الله شیخ محمود خلیلی، رئیس سابق دفتر امور شرعی مجلس اعلای شیعیان لبنان

...امام صدر سلیقه خاصی داشت كه چگونه در مسائل حساس وارد شود و مشكلات را حل كند. مثلا مسأله شهادت سوم (اشهد ان علیا ولی الله) و حی‌علی‌خیرالعمل در اذان از اختلافات شیعه و سنی است و هیچ‌كس نتوانسته بود، این مسأله را حل كند. ایشان پس از تاسیس مجلس اعلا، می‌خواستند شهادت ثالثه و حی‌علی‌خیرالعمل را در فضای عمومی وارد اذان كنند. نامه‌ای به مفتی حسن خالد می‌نویسند: «طایفه ما از بنده انتظاراتی دارند. لذا بهتر است به اذان زمان پیامبر (ص) بازگردیم و حی‌علی‌خیرالعمل را در اذان بازگردانیم. حال می‌گویم كه شهادت ثالثه نباشد؛ اگرچه می‌دانید اگر این شهادت را حذف كنم، در میان طایفه خودم برایم خیلی گران تمام می‌شود. لكن این مسأله را می‌پذیرم، به شرط اینكه شما حی‌علی‌خیر‌العمل را در اذان بگنجانید.» برخی به ایشان گفتند كه چرا این كار را كردید؟! ایشان گفتند: «من می‌دانم كه او اختیاراتی ندارد و فردا می‌گوید این مسأله در حوزه اختیارات من نیست و باید الازهر این مسأله را تایید كند. آن وقت ما می‌‌گویم كه پس یك وقت شما اذان خودتان را پخش كنید و یك موقع ما اذان خودمان (همراه با اشهد ثالثه و حی‌علی‌خیر‌العمل) را پخش می‌كنیم» در نهایت هم همان‌طور شد و رادیو لبنان تقسیم شد. ... از سوی دیگر، نظراتش را طوری بیان می‌كرد كه میان اهل سنت و مسیحیان حساسیت نداشته باشد. به گونه‌ای رفتار كردند كه مراسم عیدغدیر برگزار می‌كردند و از سنی‌ها و مسیحی‌ها دعوت می‌كردند.


منبع: مجله شهروند امروز:http://www.shahrvandemrouz.com/content/840/default.aspx

امتداد روح مسیح

آگوست باخوس، حقوقدان، نماینده سابق مجلس و مسیحی لبنانی

... زمانی که شهردار شهر سدبوشریهبودم و به کار وکالت و رسیدگی به مسائل حقوقی شهروندان اشتغال داشتم برای پیگیری کار اداری اسقف آشوریان به کاخ ریاست جمهوری می‌رفتم. یک روز به امام صدر برخوردم. او با اینکه برای اولین بار مرا می‌دید مرا به گرمی در آغوش گرفت و گفت: من تو را از خودت بهتر می‌شناسم! شیعیان ساکن در برج حمود (منطقه مسیحی) به من گفته‌اند تو چگونه آنان را مانند فرزندان خود حمایت می‌کنی و میان آنان و یک مسیحی مارونی فرق نمی‌گذاری. سپس شروع کرد به نام بردن از خانواده‌های شیعه آن مناطق و یکایک ایشان را درست می‌شناخت. او ادامه داد: "ما همه باید دست به دست هم بدهیم و با هم برای خدمت مشترک به نزدیکی بین مذاهب و ایجاد زمینه زندگی مشترک میان آنها تلاش کنیم."

چند روز بعد ناگهان کلیسای مارمارون در بوشریه را به آتش کشیدند و سرقت کردند و بر تخته سیاه مدرسه کلیسا، عبارت" لا اله الا الله" را نوشته بودند. این حادثه فضای بسیار مسمومی علیه شیعیان و مسلمانان ایجاد کرد و منطقه را متشنج ساخت. پس از آن امام صدر با من تماس گرفت و از من خواست در سد بوشریه (منطقه مسیحی) و در محلی که قرار بود مسجد بسازند به دیدارش بروم. آنجا در حضور جمعیت فراوانی از شیعیان چنین گفت: امروز می‌خواهیم پول جمع کنیم، اما هر چه جمع شود برای ساختن این مسجد و کلیسای مارمارون نصف می‌کنیم!

این کار هوشمندانه او مرهمی بر زخم مسیحیان بود و به سرعت آرامش را به منطقه بازگرداند. چند وقت بعد هم معلوم شد کسی که این کار را کرده بود یک مسیحی بوده که می‌خواسته فتنه درست کند. ارتباط‌ها و تماس‌های ما ادامه یافت تا اینکه من برای نمایندگی مجلس از آن منطقه نامزد شدم. تمام اهالی شیعه منطقه دور و برم جمع شدند و از من حمایت کردند و امام صدر مرا نامزد شیعیان در منطقه نامید و همین باعث شد تا با رای بالایی به عنوان کاندیدای مستقل به مجلس بروم و به عنوان رئیس تجمع نمایندگان جدید انتخاب شوم.(...)

چندی بعد مطلع شدم که ایشان قرار است در کلیسای پدران کبوشی سخنرانی کند (سخنرانی معروف و تاریخی "ادیان در خدمت انسان" که برای اولین بار در تاریخ کلیسا یک روحانی مسلمان در روز یکشنبه در محراب کلیسا برای مسیحیان موعظه کرد و عکس ایشان در زیر صلیب به شکل گسترده منتشر شد.) من با او به آنجا رفتم. هنگامی که سخنرانی تمام شد و می‌خواستیم برگردیم یکی از کشیش‌ها دستم را گرفت و گفت: "این انسان امتداد روح مسیح است!" همواره در جلسات و گفتگوهایمان احساس می‌کردم او بسیار روح بزرگی دارد و در اوج است و در او تعصب نیست و بین انسان‌ها تفاوت قائل نیست. در سینه قلبی آکنده از محبت و برادری و بزرگواری و وطن‌دوستی دارد همان‌طور که آن پدر روحانی به من گفته بود و به این علت معتقدم "مسیحیان پیش از شیعیان از فقدان او ضرر کردند."


منبع: سایت تابناک، حجت الاسلام زایری، ترجمه شده از روزنامه النهار لبنان،۱۵/۶/۸۷

دايی جوان من ...

سرکار خانم فاطمه صدر عاملی، نویسنده و محقق و خواهرزاده امام موسی صدر

من کوچک بودم و يک دايی داشتم که بزرگ بود. قدش بلند بود. خودش می‌گفت مثل مناره مسجد. دايی جون يک خصوصيتی که داشت اين بود که ما را داخل آدم حساب می‌کرد. به حرفمان گوش می‌داد و با ما حرف میزد. حرف حسابی می‌زد. به من می‌گفت: «اين بچه ها را می‌بينی؟ همه از يک فاميل‌اند اما با هم فرق دارند چون پدرانشان با هم فرق دارند چون در محيط‌های مختلف بزرگ شده‌اند. آدم‌ها با هم فرق دارند. به خاطر محيط، نسل و تربيت مختلف با هم فرق دارند.»

دايی جون به ما رسيدگی می‌کرد؛ يعنی دقت می‌کرد که مساله تک تک ما چيست. علاقه ما چيست. آن موقع شرايط اين طور بود که دخترها يا در خانه درس می‌خواندند يا مکتب می‌رفتند. يکی از دوستان پدرم وقتی ديده بود من دارم امتحان می‌دهم که تصديق دبستان بگيرم تا بروم دبيرستان، با پدرم دعوا کرده بود که دخترهای ما نبايد بروند دبيرستان. آن موقع دايی جون لبنان بود. من برايش نامه می‌نوشتم و درد دل می‌کردم. اين را هم تعريف کردم. يک سفر که آمده بود ايران با پدرم حرف زد، گفت: «الان دوره ای نيست که آدم دختر را نفرستد درس بخواند. جريان زندگی مثل يک نهر آب است. بايد به بچه‌ات شنا ياد بدهی، کنار بايستی و مراقب باشی که غرق نشود

دايی جون می گفت: «آدم ها را زود دسته بندی نکنيد و کنار نگذاريد. فلانی چون اين طوری لباس می‌پوشد، پس اين طوری فکر می‌کند چون اين طوری فکر می‌کند، پس حتما فلان جور است.» می‌گفت:«خوب است آدم خودش باشد، خودش را حفظ کند ولی بقيه را هم ببيند و بشنود.» وقتی بعدها برای درس خواندن رفته بودم آلمان، يک هم‌شاگردی نپالی داشتم. دايی جون می گفت: «ارتباطت را با اين قطع نکن. دنيا را می‌توانی با آدم‌هايش بشناسی.»

من جوان بودم و يک دايی داشتم که ديگر جوان نبود، اما هنوز خوب لباس می‌پوشيد، عطر می‌زد. به من می‌گفت خوب لباس بپوش. حجاب داشته باش ولی خوب بپوش. حتی يک مدل لباس برايم انتخاب کرده بود و آورده بود. گفت: «اين به نظرم برای تو خوب باشد.» يک لباس همان جور که او پيشنهاد کرده بود برای خودم دوختم که خوب بود. دايی به تک تک ما دقيق می‌شد. ما را داخل آدم حساب می‌کرد. ما را که يک مشت بچه بوديم و توی حياط خانه شلوغی در قم گرگم به هوا بازی می‌کرديم.


منبع:مجله همشهری جوان، 9/6/1387،ص 49

کتابی را که برمی‌داشت تا نخوانده کنار نمی‌گذاشت!

جناب آقای سید علی صدر، برادر گرامی و بزرگتر امام موسی صدر

ما هر دو در دوران طفولیت به مدرسه باقریه می‌رفتیم. مدرسه، توجه و استعداد هر یک از ما را نمایان ساخت. آقا موسی دائما مشغول کتاب و مطالعه بود، در حالی که تمام فکر من بازی بود. روابط ما با هم مثل رابطه دو دوست بود نه رابطه برادر بزرگ با برادر کوچک. هیچ چیز مرا به کتاب و مطالعه جذب نمی‌کرد من بیشتر عاشق بازی بودم ولی خدا را شکر می‌کنم که آقا موسی روش مرا که بزرگ‌تر بودم در پیش نگرفت. او به طور مستمر کتاب می‌خواند. کتابی را که برمی‌داشت تا وقتی که تمامش نمی کرد، کنار نمی‌گذاشت. در حالی که من گاهی از روی شرمندگی و گاه نیز برای تظاهر، چند صفحه‌ای می‌خواندم و بعد هم کنار می‌گذاشتم.

من در برادرم تصویری از آنچه دوست داشتم، می‌دیدم، اما خودم آن استعداد را نداشتم که مانند او شوم، به همین سبب خیلی خوشحال می‌شدم وقتی که مدیر مدرسه، استاد برقعی، در مناسبت‌های درسی و تحصیلی که می‌خواست سطح علمی مدرسه‌اش را به رخ بکشد، برادرم را فرا می‌خواند و یا همکلاسی‌هایش در فهم درس دچار مشکل می‌شدند از وی می‌خواستند که درس را مجددا توضیح بدهد و یا وقتی اختلافی میان دوستان و رفقا پیش می‌امد بسیار غبطه می‌خوردم وقتی که می‌دیدم همگی داوری آقا موسی را می‌پذیرفتند. ... او به فوتبال خیلی علاقه داشت و برای تماشای مسابقات و رفتن به ورزشگاه‌ها خیلی شور و اشتیاق نشان می‌داد.


منبع:امام موسی صدر، صفحات و لمحات، به اهتمام حسین شرف الدین،ترجمه علی حجتی کرمانی،ص۴۳

دارو برای مردم روستا

مرحوم آیت الله سید جمال‌الدین رئوف ملایری، از دوستان نزدیک امام موسی صدر

نمایی از روستای زیبای کرمجگان قم مرداد 1387... مرحوم آیت الله العظمی صدر تابستانها به قریه کرمجگان می‌رفت که هوای معتدلی داشت. آقا موسی روزها را در قم بود و عصرها به آن قریه می‌آمد. وقتی ما تابستان‌ها به قم می‌رفتیم من نیز با وی همراه می‌شدم. بسیار شگفت زده شدم وقتی دیدم آقا موسی نزد پزشکان قم می‌رود و پس از گرفتن دارو از آنان به روستا می‌آید. وقتی او حیرت مرا دید، گفت: "آقا سید شما می‌دانید که مردم روستای ما فقیرند و از بهداشت هم چیزی نمی‌دانند. در آنجا پزشک وجود ندارد و بیماری‌های تابستانی مثل چشم درد و اسهال کودکان و کمبود آب بدن هم در آنجا شیوع دارد. به همین سبب من هر نوبت، داروهایی را که روستاییان به آنها نیاز دارند برایشان تهیه می‌کنم."  حیرت و شگفتی من پایان یافت اما هنگام ورود به روستا بار دیگر شگفت‌زده شدم. وقتی دیم که ده‌ها کودک با مادرانشان منتظر آقا موسی نشسته‌اند. آقا موسی هم مشغول شد، قطره در چشم های بیماران می‌چکاند یا محلولی درست می‌کرد تا آن را به بیماری که دچار کمبود آب است، بنوشاند، یا به مادری قرص آسپرین می‌داد و با مادران گفتگو می‌کرد و با زبانی ساده آنها را نسبت به امراض و بیماری‌ها آگاه می‌کرد.


منبع:امام موسی صدر، صفحات و لمحات، به اهتمام حسین شرف الدین،ترجمه علی حجتی کرمانی، ص۴۰

سووشون را موسی صدر به عربی ترجمه کرد!

خانم سیمین دانشور، نویسنده و همسر جلال آل احمد

نیما به موسی صدر حسودی اش شد. موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی (قذافی) یا گمش كرده یا كشتدش، نمیدونم. غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یكی از زیباترین مردهای دنیا بود.چشمهای خاكستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیك، از این سینه كفتری ها. من در رو باز كردم. گفتم ببینم! شما امامی، پیغمبری! تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید. گفت: جلال هست؟گفتم: آره، بیا تو. اومد تو. نیمام كه همیشه اینجا بود. دیگه من نرسیدم چایی به نیما بدم.نیما تو خاطراتش نوشته كه: سیمین محو جلال امام موسی صدر شد و چایی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم. موسی صدر سه چهار روز اینجا موند. نیما خیلی حسودیش شد. نیما خیلی وسواسی بود.باید چایی رو خودم می‌ریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اینقد خالی باشه. خودمم می‌دادم بهش.من محو جمال صدر شدم. خیلی زیبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتیم قم. او رئیس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه كرد. آورده بود برامون. بعد ما رو به قم دعوت كرد كه دیگه بیرونی و اندرونی بود. ولی می‌دیدمش. شام و نهار اینا می‌دیدیمش.


منبع: وبلاگ شرح صدر به نقل از مجله‌ گوهران(ویژه‌ نیما یوشیج)،۱۳دی۱۳۸۵

جواب به سوالات او از طاقت من بیرون است!

مرحوم حضرت آیت الله العظمی سلطانی طباطبایی، استاد امام صدر و داماد خانواده صدر

روزی امام صدر به دیدار من آمد و از من خواست که با (آیت الله) سید مرتضی فقیه تماس بگیرم تا سید مرتضی که از برجسته ترین مدرسان کتاب قوانین الاصول بود، به ایشان قوانین درس دهد. بالاخره، چنین امری جامه عمل پوشید. اما سه روز بعد سید فقیه نزد من آمد و از ادامه تدریس عذر خواست. وقتی علت این امر را از او پرسیدم، در پاسخ  گفت: "سید موسی سوالات زیادی دارد و این امر مرا وادار می سازد که خود را، با دقت و تلاش بسیار، برای تدریس مهیا سازم و به منابع فراوان مراجعه کنم. سید موسی هم از کسانی نیست که فقط به شنیدن متن و شرح آن رضایت دهد. در ذهن او سوالات زیادی هست که جواب دادن به آنها از طاقت فعلی من بیرون است!"


منبع:امام موسی صدر، صفحات و لمحات، به اهتمام حسین شرف الدین،ترجمه علی حجتی کرمانی، ص۶۶

اميد که بعد چند گاهی  × من هم برسم ز گرد راهی

نامه شعری امام موسی صدر به مادر و خواهرها

امام موسی صدر را همه دوست داشتند، خصوصا خواهرها و مادر و برادرها. زمانی که امام موسی صدر به حوزه علمیه نجف رفته بود، و پدر بزرگوار ایشان هم دارفانی را وداع کرده بودند، نبودن امام صدر برای خانواده بسیار سخت تر بود. البته امام صدر ارتباط خود را با خانواده از طریق نامه حفظ کرده بود و با نوشتن نامه از حال ایشان با خبر می شد. آنچه در زیر خواهید خواند شعرگونه ای است از ایشان که برای مادر و خواهرها نوشته اند تا هم از حالشان باخبر شوند و هم نشاط و شادابی و روحیه خانواده را پس از رحلت آیت الله العظمی صدر حفظ کرده باشند. ظاهرا خانواده پس از رسیدن این نامه دور هم جمع می شدند و نامه پر از مهر و محبت برادر را که خالی از شوخی و مطایبه هم نیست می خواندند. خواندن این نامه امروز هم بسیار بسیار شیرین است:

ای مادر خوب مهربانم                                ای نام تو راحت روانم

ای روی تو مهر تابناکم                               پس نيست زشام تيره باکم

ای پای تو بر سر بهشتم                            جز با تو مباد سرنوشتم

اکنون که به هجر مبتلايم                           وز محضر مهر تو جدايم

اين نامه تو بود انيسم                               در کلبه دل بود جليسم

شبهاست رفيق شام تارم                         در روز چو توست غمگسارم

درد دل خود به او بگويم                              دلجوئی تو در او بجويم

زو می‌شنوم لطيف بويت                            هم بوسه زنم بر او چو رويت

آرام دلم ز درد و غم هست                         افسوس يکيست وه چه کم هست

 

از زهرا رسيده مکتوب                                ديروز يکی دو صفحه خوب

از مهر و محبتش شدم شاد                        رحمت به تبار پاک او باد

 

از جواب خوش عزيز جانم                           فاطی خاتون مهربانم

وز حفظ ائمه کبارم                                   خرسند و خوش و اميدوارم

اميد که مادرگرامی                                  تشويش رود ازو تمامی

هر چند که دور هست مادر                        از حضرت او که مهربانتر

مهمانی‌ها بود گوارا                                 افسوس که بهره نيست ما را

پس شام و نهار نوشتان باد                       ياد من هم بهوشتان باد

اميد که بعد چند گاهی                             من هم برسم ز گرد راهی

چون حلقه انجم فروزان                             برگرد رخت شويم گردان

هر روز به منزل يکی سور                          با ميل رويم ور نه با زور

 

از حيث خوراک و درس واخلاق                   بسيار بود دماغ من چاق

تعطيل دروس اگر که باشد                       با گعده  سور و رفت و آمد

سرگرم شوم تمام ايام                            به خويش وندان مهربان تام

 امروز دو حوله هم خريدم                         از پول زياد دل بريدم

با يک دينار و ثلث راحت                           گشتم بخدا از اين کثافت

سردی هوا زياد نبود                               پس آتش هم مراد نبود

پوستين و اطاق گرم دارم                         در غرفه خود چو شهريارم

خويشان همگی سلام دارند                    سالِمند و گرم کارند

 

داداش عزيز را سلامی                             تقديم کنيد و احترامی

سلطانی حضرت گرامم                            از دور سلام و شوق دارم

آقای عبادی معظم                                   کان سايه او نگرددم کم

افسوس جواب هر سه نامه                       بر تن ننموده است جامه

آن صادقی عزيز جانم                                آن دوست صادق جوانم

مکتوب عزيز او رسيده                               گرديده مرا چو نور ديده

قربان علی روم که جان است                     درمان دل فسردگان است

 

از دور دو دست خاله خانم                          می‌بوسم از نجف الی قم

اندر حرم مطهر شاه                                  يادش بکنم بگاه بيگاه

خانم منصور محترم هم                             تقديم کنيد احترامم

ای خواهران مهربانم                                  قربان شما روم بجانم

ای شاه آباجی مکرم                                 قربان شما دوباره گردم

گر طاهره عزيز قم هست                           پس نامه او بود به پيوست

صد بار شوم فدای رويش                            قربان خصائل نکويش

منصور عزيزتر ز چشمان                             آن خواهر پاک و پاک ايمان

قربان محبتش بگردم                                 کو هست علاج جمله دردم

اما به بتول خانم ماه                                 آن خواهر اختصاصی شاه

کز دوری او دلم گرفته است                         بر دامن او نباشدم دست

از دادن کاغذش چه مانع                            هستم به چهار سطر قانع

زهرا خانم که جاش خالی                          تا رَحمت من کشد به حالی

فاطی جانم که ذکر او بود                           او را سپردم به حفظ معبود

آن دختر عاقل آن ربابم                               زو منتظر يکی جوابم

صد بار به هر يکی سلامی                         شوق و علاقه تمامی

و آنانکه به خدا هستند تابع                        هستم به سلام خود مصدع

در سايه لطف حق بود شاد                        آنگاه به زير سايه‌ات باد

پروين خانم اميدوارم                                  او را بخدای می‌سپارم

نمی گذاشت دستش را ببوسند

خانم توران طلیعه، همسر دکتر ابراهیم یزدی

آقا موسی واقعا آدم بی‌نظیری بود. ما یک بار دسته جمعی با دکتر چمران به بعلبک می‌رفتیم؛ یاسر عرفات هم بود.آنها در یک ماشین بودند ما هم با دکتر چمران و دوتا رزمنده امل در ماشین دیگری بودیم. مردم می‌ریختند خاکی را که امام موسی صدر پایش را روی آن گذاشته بود برای تیمم برمی‌داشتند. این‌جوری به ایشان اعتقاد داشتند. ایشان هم با اخلاق بی‌نظیری با مردم برخورد می‌کردند. یک خانمی بود که قرار بود من به خانه آنها بروم و آقایان به جلسه‌ای بروند. آن خانم وقتی آقا موسی را دید آمد که دست ایشان را ببوسد؛ شوهرش او را کنار کشید که نامحرم است. اما او گفت: امام که نامحرم نمی‌شود. گریه می‌کرد و اشک می‌ریخت که مگر این امام نیست؟ پس چرا شوهرم نگذاشت دستش را ببوسم؟ البته آقا موسی هم دستشان را کنار می‌کشیدند. وقتی کسی می‌خواست دست آقا موسی را ببوسد، دستش را کنار می‌کشید. یادم هست یک دوره‌ای دستشان می‌لرزید از بس فشار آورده بودند. با ما و دکتر خیلی نزدیک بودند؛ مثل برادر بودند.


منبع: شهروند امروز، شماره ۶۰، ص۷۶

گریز از عهده‌دار شدن مرجعیت

حجت الاسلام و المسلمین سید عبدالعزیز حکیم، رئیس مجلس اعلای عراق

در حوزه علمیه نجف طلبه بودم؛در مدرسه‌ای كه آیت‌الله‌العظمی سید محسن حكیم تأسیس كرده بودند و شهید آیت‌الله سیدمحمدباقر حكیم اداره آن را بر عهده داشت. آنجا بود كه شنیدیم امام موسی صدر به نجف آمده است. ایشان از مدرسه علوم اسلامی در انتهای خیابان الرسول دیدن كردند و سخنرانی مؤثر و بسیار خوبی در آنجا داشتند. امام صدر در آن سخنرانی تجربه شخصی خود را از تحصیل در قم و نجف بیان داشتند. پس از آن بود كه به لبنان رفتند و رسالت خود را در مقام عالمی دینی ادا كردند و به تبلیغ دین مبین پرداختند. ایشان همواره در كنار فعالیتهای اجتماعی به مطالعه و تحقیقات علمی نیز می‌پرداختند. البته همانطور كه خودشان نیز گفته‌اند، وقتی به لبنان رفتند بار سنگین مسئولیت و كارهای مختلف به ایشان مجال نداد، آن طور كه علاقه داشتند به پژوهش‌‌های علمی خود بپردازند. در نتیجه ایشان همواره به ما توصیه می‌كردند از این فرصت گرانبهایی كه در اختیارمان است، نهایت استفاده را ببریم. چرا كه اگر زمان آن برسد كه به ناچار مسئولیتی بپذیریم، دیگر فرصتی برای استمرار مطالعه و تحقیق علمی نخواهد ماند. سخنان ایشان و ایستادگی و فعالیتشان برای ما بسیار جالب بود.امام موسی صدر همواره برای ما الگوی بسیار خوبی برای پذیرش مسئولیتهای تبلیغی بوده‌اند. به علت آن فعالیتها و ایستادگی‌ها بود كه ایشان طرحهای بزرگی را به ثمر رساندند. امیدوارم خداوند ما را نیز در برابر امت و مردم موفق بدارد. به خاطر دارم هنگامی كه ایشان (فرج الله عنه) تصمیم داشتند، نجف را ترك كنند. آن روز، با علما خداحافظی و وداع می‌كردند. در برخی محافل گفته می‌شد، سفر ایشان به لبنان و عهده‌دار شدن فعالیتهای دینی در آنجا به نوعی گریز از عهده‌دار شدن مرجعیت دینی در نجف اشرف بوده است. چرا كه هیچ صفتی از نظر علمی، اخلاقی و دینی نبود كه در ایشان وجود نداشته باشد. اینها همه به امام موسی صدرشایستگی پذیرش مرجعیت اعلی را در قم و نجف می‌داد.


منبع: هفته نامه شهروند امروز، شماره ۶۰