حجت الاسلام سید محمد غروی، امام جماعت مسجد صور
...خیلی دلسوزانه و مخلصانه کار میکردند. کمال خلوص نیت را داشتند. هیچ طمعی به کسی نداشتند. هیچ طمعی به مال مردم نداشتند. هیچ طمعی به اینکه زندگی خود را سامان دهند، نداشتند. وقتی در سال 1965 به لبنان آمدم، حدود هفت هشت ماه در خدمت ایشان بودم. یادم هست که روزهای جمعه و یکشنبه به اتفاق ایشان به روستاهای جنوب میرفتیم و معمولا نیمههای شب برمیگشتیم . یک بار خدمتشان عرض کردم که آقا شما اینطور خسته میشوید و خود را از بین میبرید. لااقل کمی هم به فکر استراحت خود باشید. ایشان فرمودند:
«فردا که زیر خاک رفتم، به قدر کافی وقت دارم استراحت کنم. الآن که زنده هستم، باید حرکت کنم.»
یک روز صبح همراه ایشان کنار ساحل دریا قدم میزدم. به ایشان گفتم که آقا چرا برای خود خانهای تهیه نمیکنید؟ برای اینکه ایشان خانهای نداشت و منزل مرحوم حاج حسن بحسون را اجاره کرده بود. البته ایشان تا روزی که ناپدید شد، خانهای نداشت. گفتم لااقل برای زن و بچههای خود خانهای تهیه کنید. ایشان فرمودند که مالکیت امری اعتباری است. من اعتبار میکنم که تمام خانههای لبنان خانههای من است. خوب، واقعیت این است که بسیار کم هستند کسانی که میتوانند اینطور باشند ...
منبع: عزت شیعه، دفتر دوم، صفحه ۳۴۷

... امام موسی صدر اعلام کرده بود كه حركت او فراتر از یك فرقه و شاملتر از یك محدوده جغرافیایی خاص است. او گفته بود حركت او همه وطن را در برمیگیرد و هیچ فرقی میان مسلمان و مسیحی و مردمان منطقهای با مردمان دیگر مناطق نیست. حادثهای در صور رخ داد كه این مسئله را به روشنی نشان داد و پایانی بود بر همه شایعاتی كه درباره حركت امام صدر وجود داشت. شایعاتی كه حركت ایشان را حركتی شیعی و تنگنظرانه معرفی میكرد. خلاصه ماجرا این بود كه فردی مسیحی تصمیم میگیرد در شهر صور محلی برای فروش بستنی فراهم كند. تهیه این محل بیش از هفتادوپنج هزار لیره لبنانی برای او هزینه برداشت. در آن سالها(دهه شصت) این مبلغ اندك نبود. او این محل را خرید و كار خود را شروع كرد. اما فتوایی از شیخ موسی عزالدین در میان شهر پخش شد. فتوا این بود كه «خوردن بستنی نزد مسیحی حرام است.» این فتوا كار خودش را كرد و كسب و كار بستنی فروش مسیحی از رونق افتاد. این مسئله به گوش امام صدر رسید، این اتفاق بر امام سخت آمد. به هر حال امام ترجیح داد كه فتوایی بر خلاف فتوای منسوب به شیخ عزالدین صادر نكند و باعث نشود كه شیخ عزالدین به سختی بیفتد. بنابراین، راهی را برای حل این مسئله در پیش گرفت كه می توانیم آن را «سنت عملی» بخوانیم.
...آقا موسی شخصیت دقیقی داشتند. درسهای كلاسیك هم برای ایشان و هم برای من تمام شد و من منتظر شدم كه به حوزه بروم و ایشان قبل از من این كار را كرده بود. در حوزه ایشان هر درسی را كه میخواند، میتوانست تدریس كند. یكی از كتابهایی كه هر كسی نمیتوانست تدریس كند، كتاب مغنی و مطول بود كه ادبیات عالی عربی است و از جنبه صرف و نحو بالاتر است، ایشان این دو تا كتاب را تدریس میكرد. دریادم میآید یك عده میآمدند و خواهش میكردند كه ایشان به آنها درس بدهند. بیان خیلی روان و خوبی داشتند و شخصیت محبوبی بودند؛ قیافه، اندام و برخورد جذابی داشتند و طلبههای جوان خیلی به ایشان علاقهمند بودند و دوست داشتند كه هرچه بیشتر به ایشان نزدیك شوند. حوزه قم در زمانی كه آقا موسی در قم تحصیلات حوزوی میكرد، من فكر نمیكنم محبوب تر از او كسی در حوزه بود. همچنین والدشان (آیتاللهالعظمیصدرالدین صدر) یكی از مراجع سهگانه تقلید آن زمان بود و شخصیتهای مملكتی با ایشان در ارتباط بودند. بنابراین آقاموسی هم با همه شخصیتها و سیاستمداران مملكت آشنا بود و راه و روش معاشرت با این افراد را میدانست.
... نظام سیاسی لبنان خود یکی از اسباب جنگ داخلی بود. در لبنان در یک سو اکثریت فراگیر اما محروم و بیچاره بودند و در سوی دیگر اقلیتی که وضع بسیار خوبی داشتند. اما آنان به علت "حماقتشان" به سخن موسی صدر مبنی بر ضرورت اصلاحات سیاسی و رعایت انصاف اجتماعی و زدودن سفاهت و نادانی گوش فرا ندادند.
... زمانی که شهردار شهر سدبوشریهبودم و به کار وکالت و رسیدگی به مسائل حقوقی شهروندان اشتغال داشتم برای پیگیری کار اداری اسقف آشوریان به کاخ ریاست جمهوری میرفتم. یک روز به امام صدر برخوردم. او با اینکه برای اولین بار مرا میدید مرا به گرمی در آغوش گرفت و گفت: من تو را از خودت بهتر میشناسم! شیعیان ساکن در برج حمود (منطقه مسیحی) به من گفتهاند تو چگونه آنان را مانند فرزندان خود حمایت میکنی و میان آنان و یک مسیحی مارونی فرق نمیگذاری. سپس شروع کرد به نام بردن از خانوادههای شیعه آن مناطق و یکایک ایشان را درست میشناخت. او ادامه داد: "ما همه باید دست به دست هم بدهیم و با هم برای خدمت مشترک به نزدیکی بین مذاهب و ایجاد زمینه زندگی مشترک میان آنها تلاش کنیم."
من کوچک بودم و يک دايی داشتم که بزرگ بود. قدش بلند بود. خودش میگفت مثل مناره مسجد. دايی جون يک خصوصيتی که داشت اين بود که ما را داخل آدم حساب میکرد. به حرفمان گوش میداد و با ما حرف میزد. حرف حسابی میزد. به من میگفت: «اين بچه ها را میبينی؟ همه از يک فاميلاند اما با هم فرق دارند چون پدرانشان با هم فرق دارند چون در محيطهای مختلف بزرگ شدهاند. آدمها با هم فرق دارند. به خاطر محيط، نسل و تربيت مختلف با هم فرق دارند.»