تبليغاتX
خاطراتی درباره امام موسی صدر - دايی جوان من ...

خاطراتی درباره امام موسی صدر

گوشه هایی از اخلاق فردی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی امام موسی صدر از نظرگاه دوستان و همراهان

سرکار خانم فاطمه صدر عاملی، نویسنده و محقق و خواهرزاده امام موسی صدر

من کوچک بودم و يک دايی داشتم که بزرگ بود. قدش بلند بود. خودش می‌گفت مثل مناره مسجد. دايی جون يک خصوصيتی که داشت اين بود که ما را داخل آدم حساب می‌کرد. به حرفمان گوش می‌داد و با ما حرف میزد. حرف حسابی می‌زد. به من می‌گفت: «اين بچه ها را می‌بينی؟ همه از يک فاميل‌اند اما با هم فرق دارند چون پدرانشان با هم فرق دارند چون در محيط‌های مختلف بزرگ شده‌اند. آدم‌ها با هم فرق دارند. به خاطر محيط، نسل و تربيت مختلف با هم فرق دارند.»

دايی جون به ما رسيدگی می‌کرد؛ يعنی دقت می‌کرد که مساله تک تک ما چيست. علاقه ما چيست. آن موقع شرايط اين طور بود که دخترها يا در خانه درس می‌خواندند يا مکتب می‌رفتند. يکی از دوستان پدرم وقتی ديده بود من دارم امتحان می‌دهم که تصديق دبستان بگيرم تا بروم دبيرستان، با پدرم دعوا کرده بود که دخترهای ما نبايد بروند دبيرستان. آن موقع دايی جون لبنان بود. من برايش نامه می‌نوشتم و درد دل می‌کردم. اين را هم تعريف کردم. يک سفر که آمده بود ايران با پدرم حرف زد، گفت: «الان دوره ای نيست که آدم دختر را نفرستد درس بخواند. جريان زندگی مثل يک نهر آب است. بايد به بچه‌ات شنا ياد بدهی، کنار بايستی و مراقب باشی که غرق نشود

دايی جون می گفت: «آدم ها را زود دسته بندی نکنيد و کنار نگذاريد. فلانی چون اين طوری لباس می‌پوشد، پس اين طوری فکر می‌کند چون اين طوری فکر می‌کند، پس حتما فلان جور است.» می‌گفت:«خوب است آدم خودش باشد، خودش را حفظ کند ولی بقيه را هم ببيند و بشنود.» وقتی بعدها برای درس خواندن رفته بودم آلمان، يک هم‌شاگردی نپالی داشتم. دايی جون می گفت: «ارتباطت را با اين قطع نکن. دنيا را می‌توانی با آدم‌هايش بشناسی.»

من جوان بودم و يک دايی داشتم که ديگر جوان نبود، اما هنوز خوب لباس می‌پوشيد، عطر می‌زد. به من می‌گفت خوب لباس بپوش. حجاب داشته باش ولی خوب بپوش. حتی يک مدل لباس برايم انتخاب کرده بود و آورده بود. گفت: «اين به نظرم برای تو خوب باشد.» يک لباس همان جور که او پيشنهاد کرده بود برای خودم دوختم که خوب بود. دايی به تک تک ما دقيق می‌شد. ما را داخل آدم حساب می‌کرد. ما را که يک مشت بچه بوديم و توی حياط خانه شلوغی در قم گرگم به هوا بازی می‌کرديم.


منبع:مجله همشهری جوان، 9/6/1387،ص 49
+ نوشته شده در  87/08/20ساعت 8  توسط موسسه امام صدر  |