تبليغاتX
خاطراتی درباره امام موسی صدر

خاطراتی درباره امام موسی صدر

گوشه هایی از اخلاق فردی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی امام موسی صدر از نظرگاه دوستان و همراهان

حافظ اسد، رئیس جمهور فقید سوریه

دیدار امام موسی صدر و حافظ اسد در سوریه... نظام سیاسی لبنان خود یکی از اسباب جنگ داخلی بود. در لبنان در یک سو اکثریت فراگیر اما محروم و بیچاره بودند و در سوی دیگر اقلیتی که وضع بسیار خوبی داشتند. اما آنان به علت "حماقتشان" به سخن موسی صدر مبنی بر ضرورت اصلاحات سیاسی و رعایت انصاف اجتماعی و زدودن سفاهت و نادانی گوش فرا ندادند.

من برای امام موسی صدر ارزش بسیار زیادی قایلم و هر وقت فرصتی می‌شد با هم دیدار می‌کردیم. من می‌دانستم توجه مسئولین به او جلب خواهد شد؛ خصوصا که او اعتقاد به مبارزه مسلحانه نداشت و مردم را به انقلاب مسلحانه دعوت نمی‌کرد. او منادی مبارزه صلح‌جویانه و به دور از خشونت برای رسیدن به "تغییرات" بود. از همین رو برای آگاه کردن، سخنرانی و مباحثه و نوشتن را برگزید. امام صدر می‌کوشید از دموکراسی و بسیج کردن توده مردم برای دستیابی به مطالبات بر حق آنان استفاده کند. ... اما وضعیت و شرایط برای "تغییر" سخت و متحجرانه و بسته بود. ... چه وقت بوده است که دنیا صدای مصلحان بزرگ را شنیده باشد؟! صدای روسو را پس از یک قرن و نیم و صدای لینکلن را پس از یک قرن و صدای مارتین لوترکینگ و گاندی را پس از نیم قرن شنیدند... اینگونه است که تاریخ تکرار می‌شود و ظلم گسترش می‌یابد و حیات ملت‌ها نابود می‌شود.


منبع: روزنامه الوسط چاپ بحرین به نقل از کتاب "الهزیمه لیست قدرا" نوشته طلال سلمان صاحب روزنامه السفیر لبنان
+ نوشته شده در  87/08/30ساعت 13  توسط موسسه امام صدر  | 

آیت الله شیخ محمود خلیلی، رئیس سابق دفتر امور شرعی مجلس اعلای شیعیان لبنان

...امام صدر سلیقه خاصی داشت كه چگونه در مسائل حساس وارد شود و مشكلات را حل كند. مثلا مسأله شهادت سوم (اشهد ان علیا ولی الله) و حی‌علی‌خیرالعمل در اذان از اختلافات شیعه و سنی است و هیچ‌كس نتوانسته بود، این مسأله را حل كند. ایشان پس از تاسیس مجلس اعلا، می‌خواستند شهادت ثالثه و حی‌علی‌خیرالعمل را در فضای عمومی وارد اذان كنند. نامه‌ای به مفتی حسن خالد می‌نویسند: «طایفه ما از بنده انتظاراتی دارند. لذا بهتر است به اذان زمان پیامبر (ص) بازگردیم و حی‌علی‌خیرالعمل را در اذان بازگردانیم. حال می‌گویم كه شهادت ثالثه نباشد؛ اگرچه می‌دانید اگر این شهادت را حذف كنم، در میان طایفه خودم برایم خیلی گران تمام می‌شود. لكن این مسأله را می‌پذیرم، به شرط اینكه شما حی‌علی‌خیر‌العمل را در اذان بگنجانید.» برخی به ایشان گفتند كه چرا این كار را كردید؟! ایشان گفتند: «من می‌دانم كه او اختیاراتی ندارد و فردا می‌گوید این مسأله در حوزه اختیارات من نیست و باید الازهر این مسأله را تایید كند. آن وقت ما می‌‌گویم كه پس یك وقت شما اذان خودتان را پخش كنید و یك موقع ما اذان خودمان (همراه با اشهد ثالثه و حی‌علی‌خیر‌العمل) را پخش می‌كنیم» در نهایت هم همان‌طور شد و رادیو لبنان تقسیم شد. ... از سوی دیگر، نظراتش را طوری بیان می‌كرد كه میان اهل سنت و مسیحیان حساسیت نداشته باشد. به گونه‌ای رفتار كردند كه مراسم عیدغدیر برگزار می‌كردند و از سنی‌ها و مسیحی‌ها دعوت می‌كردند.


منبع: مجله شهروند امروز:http://www.shahrvandemrouz.com/content/840/default.aspx
+ نوشته شده در  87/08/28ساعت 11  توسط موسسه امام صدر  | 

آگوست باخوس، حقوقدان، نماینده سابق مجلس و مسیحی لبنانی

... زمانی که شهردار شهر سدبوشریهبودم و به کار وکالت و رسیدگی به مسائل حقوقی شهروندان اشتغال داشتم برای پیگیری کار اداری اسقف آشوریان به کاخ ریاست جمهوری می‌رفتم. یک روز به امام صدر برخوردم. او با اینکه برای اولین بار مرا می‌دید مرا به گرمی در آغوش گرفت و گفت: من تو را از خودت بهتر می‌شناسم! شیعیان ساکن در برج حمود (منطقه مسیحی) به من گفته‌اند تو چگونه آنان را مانند فرزندان خود حمایت می‌کنی و میان آنان و یک مسیحی مارونی فرق نمی‌گذاری. سپس شروع کرد به نام بردن از خانواده‌های شیعه آن مناطق و یکایک ایشان را درست می‌شناخت. او ادامه داد: "ما همه باید دست به دست هم بدهیم و با هم برای خدمت مشترک به نزدیکی بین مذاهب و ایجاد زمینه زندگی مشترک میان آنها تلاش کنیم."

چند روز بعد ناگهان کلیسای مارمارون در بوشریه را به آتش کشیدند و سرقت کردند و بر تخته سیاه مدرسه کلیسا، عبارت" لا اله الا الله" را نوشته بودند. این حادثه فضای بسیار مسمومی علیه شیعیان و مسلمانان ایجاد کرد و منطقه را متشنج ساخت. پس از آن امام صدر با من تماس گرفت و از من خواست در سد بوشریه (منطقه مسیحی) و در محلی که قرار بود مسجد بسازند به دیدارش بروم. آنجا در حضور جمعیت فراوانی از شیعیان چنین گفت: امروز می‌خواهیم پول جمع کنیم، اما هر چه جمع شود برای ساختن این مسجد و کلیسای مارمارون نصف می‌کنیم!

این کار هوشمندانه او مرهمی بر زخم مسیحیان بود و به سرعت آرامش را به منطقه بازگرداند. چند وقت بعد هم معلوم شد کسی که این کار را کرده بود یک مسیحی بوده که می‌خواسته فتنه درست کند. ارتباط‌ها و تماس‌های ما ادامه یافت تا اینکه من برای نمایندگی مجلس از آن منطقه نامزد شدم. تمام اهالی شیعه منطقه دور و برم جمع شدند و از من حمایت کردند و امام صدر مرا نامزد شیعیان در منطقه نامید و همین باعث شد تا با رای بالایی به عنوان کاندیدای مستقل به مجلس بروم و به عنوان رئیس تجمع نمایندگان جدید انتخاب شوم.(...)

چندی بعد مطلع شدم که ایشان قرار است در کلیسای پدران کبوشی سخنرانی کند (سخنرانی معروف و تاریخی "ادیان در خدمت انسان" که برای اولین بار در تاریخ کلیسا یک روحانی مسلمان در روز یکشنبه در محراب کلیسا برای مسیحیان موعظه کرد و عکس ایشان در زیر صلیب به شکل گسترده منتشر شد.) من با او به آنجا رفتم. هنگامی که سخنرانی تمام شد و می‌خواستیم برگردیم یکی از کشیش‌ها دستم را گرفت و گفت: "این انسان امتداد روح مسیح است!" همواره در جلسات و گفتگوهایمان احساس می‌کردم او بسیار روح بزرگی دارد و در اوج است و در او تعصب نیست و بین انسان‌ها تفاوت قائل نیست. در سینه قلبی آکنده از محبت و برادری و بزرگواری و وطن‌دوستی دارد همان‌طور که آن پدر روحانی به من گفته بود و به این علت معتقدم "مسیحیان پیش از شیعیان از فقدان او ضرر کردند."


منبع: سایت تابناک، حجت الاسلام زایری، ترجمه شده از روزنامه النهار لبنان،۱۵/۶/۸۷
+ نوشته شده در  87/08/21ساعت 10  توسط موسسه امام صدر  | 

سرکار خانم فاطمه صدر عاملی، نویسنده و محقق و خواهرزاده امام موسی صدر

من کوچک بودم و يک دايی داشتم که بزرگ بود. قدش بلند بود. خودش می‌گفت مثل مناره مسجد. دايی جون يک خصوصيتی که داشت اين بود که ما را داخل آدم حساب می‌کرد. به حرفمان گوش می‌داد و با ما حرف میزد. حرف حسابی می‌زد. به من می‌گفت: «اين بچه ها را می‌بينی؟ همه از يک فاميل‌اند اما با هم فرق دارند چون پدرانشان با هم فرق دارند چون در محيط‌های مختلف بزرگ شده‌اند. آدم‌ها با هم فرق دارند. به خاطر محيط، نسل و تربيت مختلف با هم فرق دارند.»

دايی جون به ما رسيدگی می‌کرد؛ يعنی دقت می‌کرد که مساله تک تک ما چيست. علاقه ما چيست. آن موقع شرايط اين طور بود که دخترها يا در خانه درس می‌خواندند يا مکتب می‌رفتند. يکی از دوستان پدرم وقتی ديده بود من دارم امتحان می‌دهم که تصديق دبستان بگيرم تا بروم دبيرستان، با پدرم دعوا کرده بود که دخترهای ما نبايد بروند دبيرستان. آن موقع دايی جون لبنان بود. من برايش نامه می‌نوشتم و درد دل می‌کردم. اين را هم تعريف کردم. يک سفر که آمده بود ايران با پدرم حرف زد، گفت: «الان دوره ای نيست که آدم دختر را نفرستد درس بخواند. جريان زندگی مثل يک نهر آب است. بايد به بچه‌ات شنا ياد بدهی، کنار بايستی و مراقب باشی که غرق نشود

دايی جون می گفت: «آدم ها را زود دسته بندی نکنيد و کنار نگذاريد. فلانی چون اين طوری لباس می‌پوشد، پس اين طوری فکر می‌کند چون اين طوری فکر می‌کند، پس حتما فلان جور است.» می‌گفت:«خوب است آدم خودش باشد، خودش را حفظ کند ولی بقيه را هم ببيند و بشنود.» وقتی بعدها برای درس خواندن رفته بودم آلمان، يک هم‌شاگردی نپالی داشتم. دايی جون می گفت: «ارتباطت را با اين قطع نکن. دنيا را می‌توانی با آدم‌هايش بشناسی.»

من جوان بودم و يک دايی داشتم که ديگر جوان نبود، اما هنوز خوب لباس می‌پوشيد، عطر می‌زد. به من می‌گفت خوب لباس بپوش. حجاب داشته باش ولی خوب بپوش. حتی يک مدل لباس برايم انتخاب کرده بود و آورده بود. گفت: «اين به نظرم برای تو خوب باشد.» يک لباس همان جور که او پيشنهاد کرده بود برای خودم دوختم که خوب بود. دايی به تک تک ما دقيق می‌شد. ما را داخل آدم حساب می‌کرد. ما را که يک مشت بچه بوديم و توی حياط خانه شلوغی در قم گرگم به هوا بازی می‌کرديم.


منبع:مجله همشهری جوان، 9/6/1387،ص 49
+ نوشته شده در  87/08/20ساعت 8  توسط موسسه امام صدر  | 

جناب آقای سید علی صدر، برادر گرامی و بزرگتر امام موسی صدر

ما هر دو در دوران طفولیت به مدرسه باقریه می‌رفتیم. مدرسه، توجه و استعداد هر یک از ما را نمایان ساخت. آقا موسی دائما مشغول کتاب و مطالعه بود، در حالی که تمام فکر من بازی بود. روابط ما با هم مثل رابطه دو دوست بود نه رابطه برادر بزرگ با برادر کوچک. هیچ چیز مرا به کتاب و مطالعه جذب نمی‌کرد من بیشتر عاشق بازی بودم ولی خدا را شکر می‌کنم که آقا موسی روش مرا که بزرگ‌تر بودم در پیش نگرفت. او به طور مستمر کتاب می‌خواند. کتابی را که برمی‌داشت تا وقتی که تمامش نمی کرد، کنار نمی‌گذاشت. در حالی که من گاهی از روی شرمندگی و گاه نیز برای تظاهر، چند صفحه‌ای می‌خواندم و بعد هم کنار می‌گذاشتم.

من در برادرم تصویری از آنچه دوست داشتم، می‌دیدم، اما خودم آن استعداد را نداشتم که مانند او شوم، به همین سبب خیلی خوشحال می‌شدم وقتی که مدیر مدرسه، استاد برقعی، در مناسبت‌های درسی و تحصیلی که می‌خواست سطح علمی مدرسه‌اش را به رخ بکشد، برادرم را فرا می‌خواند و یا همکلاسی‌هایش در فهم درس دچار مشکل می‌شدند از وی می‌خواستند که درس را مجددا توضیح بدهد و یا وقتی اختلافی میان دوستان و رفقا پیش می‌امد بسیار غبطه می‌خوردم وقتی که می‌دیدم همگی داوری آقا موسی را می‌پذیرفتند. ... او به فوتبال خیلی علاقه داشت و برای تماشای مسابقات و رفتن به ورزشگاه‌ها خیلی شور و اشتیاق نشان می‌داد.


منبع:امام موسی صدر، صفحات و لمحات، به اهتمام حسین شرف الدین،ترجمه علی حجتی کرمانی،ص۴۳
+ نوشته شده در  87/08/15ساعت 8  توسط موسسه امام صدر  | 

مرحوم آیت الله سید جمال‌الدین رئوف ملایری، از دوستان نزدیک امام موسی صدر

نمایی از روستای زیبای کرمجگان قم مرداد 1387... مرحوم آیت الله العظمی صدر تابستانها به قریه کرمجگان می‌رفت که هوای معتدلی داشت. آقا موسی روزها را در قم بود و عصرها به آن قریه می‌آمد. وقتی ما تابستان‌ها به قم می‌رفتیم من نیز با وی همراه می‌شدم. بسیار شگفت زده شدم وقتی دیدم آقا موسی نزد پزشکان قم می‌رود و پس از گرفتن دارو از آنان به روستا می‌آید. وقتی او حیرت مرا دید، گفت: "آقا سید شما می‌دانید که مردم روستای ما فقیرند و از بهداشت هم چیزی نمی‌دانند. در آنجا پزشک وجود ندارد و بیماری‌های تابستانی مثل چشم درد و اسهال کودکان و کمبود آب بدن هم در آنجا شیوع دارد. به همین سبب من هر نوبت، داروهایی را که روستاییان به آنها نیاز دارند برایشان تهیه می‌کنم."  حیرت و شگفتی من پایان یافت اما هنگام ورود به روستا بار دیگر شگفت‌زده شدم. وقتی دیم که ده‌ها کودک با مادرانشان منتظر آقا موسی نشسته‌اند. آقا موسی هم مشغول شد، قطره در چشم های بیماران می‌چکاند یا محلولی درست می‌کرد تا آن را به بیماری که دچار کمبود آب است، بنوشاند، یا به مادری قرص آسپرین می‌داد و با مادران گفتگو می‌کرد و با زبانی ساده آنها را نسبت به امراض و بیماری‌ها آگاه می‌کرد.


منبع:امام موسی صدر، صفحات و لمحات، به اهتمام حسین شرف الدین،ترجمه علی حجتی کرمانی، ص۴۰
+ نوشته شده در  87/08/14ساعت 11  توسط موسسه امام صدر  | 

خانم سیمین دانشور، نویسنده و همسر جلال آل احمد

نیما به موسی صدر حسودی اش شد. موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی (قذافی) یا گمش كرده یا كشتدش، نمیدونم. غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یكی از زیباترین مردهای دنیا بود.چشمهای خاكستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیك، از این سینه كفتری ها. من در رو باز كردم. گفتم ببینم! شما امامی، پیغمبری! تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید. گفت: جلال هست؟گفتم: آره، بیا تو. اومد تو. نیمام كه همیشه اینجا بود. دیگه من نرسیدم چایی به نیما بدم.نیما تو خاطراتش نوشته كه: سیمین محو جلال امام موسی صدر شد و چایی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم. موسی صدر سه چهار روز اینجا موند. نیما خیلی حسودیش شد. نیما خیلی وسواسی بود.باید چایی رو خودم می‌ریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اینقد خالی باشه. خودمم می‌دادم بهش.من محو جمال صدر شدم. خیلی زیبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتیم قم. او رئیس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه كرد. آورده بود برامون. بعد ما رو به قم دعوت كرد كه دیگه بیرونی و اندرونی بود. ولی می‌دیدمش. شام و نهار اینا می‌دیدیمش.


منبع: وبلاگ شرح صدر به نقل از مجله‌ گوهران(ویژه‌ نیما یوشیج)،۱۳دی۱۳۸۵
+ نوشته شده در  87/08/12ساعت 8  توسط موسسه امام صدر  | 

مرحوم حضرت آیت الله العظمی سلطانی طباطبایی، استاد امام صدر و داماد خانواده صدر

روزی امام صدر به دیدار من آمد و از من خواست که با (آیت الله) سید مرتضی فقیه تماس بگیرم تا سید مرتضی که از برجسته ترین مدرسان کتاب قوانین الاصول بود، به ایشان قوانین درس دهد. بالاخره، چنین امری جامه عمل پوشید. اما سه روز بعد سید فقیه نزد من آمد و از ادامه تدریس عذر خواست. وقتی علت این امر را از او پرسیدم، در پاسخ  گفت: "سید موسی سوالات زیادی دارد و این امر مرا وادار می سازد که خود را، با دقت و تلاش بسیار، برای تدریس مهیا سازم و به منابع فراوان مراجعه کنم. سید موسی هم از کسانی نیست که فقط به شنیدن متن و شرح آن رضایت دهد. در ذهن او سوالات زیادی هست که جواب دادن به آنها از طاقت فعلی من بیرون است!"


منبع:امام موسی صدر، صفحات و لمحات، به اهتمام حسین شرف الدین،ترجمه علی حجتی کرمانی، ص۶۶
+ نوشته شده در  87/08/06ساعت 8  توسط موسسه امام صدر  | 

نامه شعری امام موسی صدر به مادر و خواهرها

امام موسی صدر را همه دوست داشتند، خصوصا خواهرها و مادر و برادرها. زمانی که امام موسی صدر به حوزه علمیه نجف رفته بود، و پدر بزرگوار ایشان هم دارفانی را وداع کرده بودند، نبودن امام صدر برای خانواده بسیار سخت تر بود. البته امام صدر ارتباط خود را با خانواده از طریق نامه حفظ کرده بود و با نوشتن نامه از حال ایشان با خبر می شد. آنچه در زیر خواهید خواند شعرگونه ای است از ایشان که برای مادر و خواهرها نوشته اند تا هم از حالشان باخبر شوند و هم نشاط و شادابی و روحیه خانواده را پس از رحلت آیت الله العظمی صدر حفظ کرده باشند. ظاهرا خانواده پس از رسیدن این نامه دور هم جمع می شدند و نامه پر از مهر و محبت برادر را که خالی از شوخی و مطایبه هم نیست می خواندند. خواندن این نامه امروز هم بسیار بسیار شیرین است:

ای مادر خوب مهربانم                                ای نام تو راحت روانم

ای روی تو مهر تابناکم                               پس نيست زشام تيره باکم

ای پای تو بر سر بهشتم                            جز با تو مباد سرنوشتم

اکنون که به هجر مبتلايم                           وز محضر مهر تو جدايم

اين نامه تو بود انيسم                               در کلبه دل بود جليسم

شبهاست رفيق شام تارم                         در روز چو توست غمگسارم

درد دل خود به او بگويم                              دلجوئی تو در او بجويم

زو می‌شنوم لطيف بويت                            هم بوسه زنم بر او چو رويت

آرام دلم ز درد و غم هست                         افسوس يکيست وه چه کم هست

 

از زهرا رسيده مکتوب                                ديروز يکی دو صفحه خوب

از مهر و محبتش شدم شاد                        رحمت به تبار پاک او باد

 

از جواب خوش عزيز جانم                           فاطی خاتون مهربانم

وز حفظ ائمه کبارم                                   خرسند و خوش و اميدوارم

اميد که مادرگرامی                                  تشويش رود ازو تمامی

هر چند که دور هست مادر                        از حضرت او که مهربانتر

مهمانی‌ها بود گوارا                                 افسوس که بهره نيست ما را

پس شام و نهار نوشتان باد                       ياد من هم بهوشتان باد

اميد که بعد چند گاهی                             من هم برسم ز گرد راهی

چون حلقه انجم فروزان                             برگرد رخت شويم گردان

هر روز به منزل يکی سور                          با ميل رويم ور نه با زور

 

از حيث خوراک و درس واخلاق                   بسيار بود دماغ من چاق

تعطيل دروس اگر که باشد                       با گعده  سور و رفت و آمد

سرگرم شوم تمام ايام                            به خويش وندان مهربان تام

 امروز دو حوله هم خريدم                         از پول زياد دل بريدم

با يک دينار و ثلث راحت                           گشتم بخدا از اين کثافت

سردی هوا زياد نبود                               پس آتش هم مراد نبود

پوستين و اطاق گرم دارم                         در غرفه خود چو شهريارم

خويشان همگی سلام دارند                    سالِمند و گرم کارند

 

داداش عزيز را سلامی                             تقديم کنيد و احترامی

سلطانی حضرت گرامم                            از دور سلام و شوق دارم

آقای عبادی معظم                                   کان سايه او نگرددم کم

افسوس جواب هر سه نامه                       بر تن ننموده است جامه

آن صادقی عزيز جانم                                آن دوست صادق جوانم

مکتوب عزيز او رسيده                               گرديده مرا چو نور ديده

قربان علی روم که جان است                     درمان دل فسردگان است

 

از دور دو دست خاله خانم                          می‌بوسم از نجف الی قم

اندر حرم مطهر شاه                                  يادش بکنم بگاه بيگاه

خانم منصور محترم هم                             تقديم کنيد احترامم

ای خواهران مهربانم                                  قربان شما روم بجانم

ای شاه آباجی مکرم                                 قربان شما دوباره گردم

گر طاهره عزيز قم هست                           پس نامه او بود به پيوست

صد بار شوم فدای رويش                            قربان خصائل نکويش

منصور عزيزتر ز چشمان                             آن خواهر پاک و پاک ايمان

قربان محبتش بگردم                                 کو هست علاج جمله دردم

اما به بتول خانم ماه                                 آن خواهر اختصاصی شاه

کز دوری او دلم گرفته است                         بر دامن او نباشدم دست

از دادن کاغذش چه مانع                            هستم به چهار سطر قانع

زهرا خانم که جاش خالی                          تا رَحمت من کشد به حالی

فاطی جانم که ذکر او بود                           او را سپردم به حفظ معبود

آن دختر عاقل آن ربابم                               زو منتظر يکی جوابم

صد بار به هر يکی سلامی                         شوق و علاقه تمامی

و آنانکه به خدا هستند تابع                        هستم به سلام خود مصدع

در سايه لطف حق بود شاد                        آنگاه به زير سايه‌ات باد

پروين خانم اميدوارم                                  او را بخدای می‌سپارم

+ نوشته شده در  87/08/02ساعت 11  توسط موسسه امام صدر  |